صدای پای بهار

وه بهار آمد صفا آمد چقدر زیباست عشق
آسمان نیلی و پهناور عجب والاست عشق
نوعروسان شادمان و تازه دامادان به شوق
خیمه برپا کرده هرسو در سحر غوغاست عشق
گفتگوها در زمستان شد برای روز نو
در بهاران وعده ها اجرا شود ، ماناست عشق
چهچه بلبل و رقص گل تماشاکردنیست
دلربائی میکند عالم ، بیا دنیاست عشق
روح هستی زنده شد در آفرینش ، بیگمان
خالق عالم نگاهش سوی انسانهاست، عشق.
احمد یزدانی

بسیج

شجره طیّبه

شده ای بارور درختِ بسیج
ارتشی میلیونی وَ قرآنی
شجری پاک و طیّب و طاهر
از خمینی به یادگارانی

سنّی و شیعه متّحد باهم
مثلِ گلهای یک گلستانند
ملّتت پشتبان و یاورِ تو
تو گلِ سرسبد به آنانی

چون تو هستی میانه ی میدان
ارزشِ انقلاب محفوظ است
بر پرستوی عاشقِ پاکی
طی شد اوضاعِ سخت و بحرانی

بودنت آرزویِ تاریخی
میدرخشی کنون، تو خورشیدی
در تمامِ فرازها و فرود
تو نشان داده ای مسلمانی

پرچمِ اتّحادِ اسلامی
تو بذات و درونِ خود داری
خلقِ زیبائی است کار خدا
وَ تو زیبا گلِ گلستانی

بودنِ توست لطفِ حضرتِ حق
بعد از او قطب امنیّت هستی
باعث رُعب در دلِ دشمن
سازمانِ بسیجِ ایرانی

احمدیزدانی

فرمانده داعشی

خواب دیدم آتشی سوزنده ام
بر گروه داعشی فرمانده ام
امرو فرمان جنایت میدهم
نفس ارکستر است و من خواننده ام
خشمگین چون شعله های پر شرار
هرچه زیبا بود را سوزانده ام
در میان خواب آمد یاد من
ادّعاهای به کل بیهوده امآنچه در نفس است رویا میشود
من چنینم ، واقعاً درمانده ام
نیست در املای ننوشته غلط
چون نوشتم در غلط ها مانده ام.
احمد یزدانی