شکایت
منی که ضربه زدن بر خودم بُوَد کارم
چگونه میشود اینگونه کس بیازارم؟
اسیر دست زبان بوده ام تمامی عمر
ز دست خود وَ زبانم چنین گرفتارم
نبوده جز غم من همدمی برای دلم
که هرچه مانده غمست در بساط و بازارم
دلی که ساده تر از آینه به جانم بود
شکسته اند و مرا گفته اند گنهکارم
بهار عمر مرا من ندیده ام هرگز
بهار من شده زندان حسّ و افکارم
شکایتم به کجا برده با که گویم باز
شکایتی که من از دست خویشتن دارم
چگونه میشود اینگونه کس بیازارم؟
اسیر دست زبان بوده ام تمامی عمر
ز دست خود وَ زبانم چنین گرفتارم
نبوده جز غم من همدمی برای دلم
که هرچه مانده غمست در بساط و بازارم
دلی که ساده تر از آینه به جانم بود
شکسته اند و مرا گفته اند گنهکارم
بهار عمر مرا من ندیده ام هرگز
بهار من شده زندان حسّ و افکارم
شکایتم به کجا برده با که گویم باز
شکایتی که من از دست خویشتن دارم
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۸ ساعت ۵:۴۸ ب.ظ توسط احمد یزدانی
|
ملتهب تر ز نقطه ی جوشم