مردمی بیدین و آئین و بها

مردمی بی دین و آئین و بها
بوده از قانون و اجرایش رها
ساز ناکوک عدالت دست ظلم
صهیونیست حمله ور بر بچّه ها
هرکجا شد جنگ و درگیری به پا
ردّ پائی مانده از آنها به جا
اهل طغیان از نصیحت دور دور
با همه دشمن چه پیدا یا خفا
دیده دنیا را چو یک میز قمار
انگولک شاهکارشان در هر کجا
ظالمانی غاصب و بی حیثیت
خوانده خود را مجری امر خدا
خودپسند و راضی از خود با غرور
بر زمین و بر زمان دست بلا .

کرده خزان حمله به دنیای باغ

کرده خزان حمله به دنیای باغ
غارتی از آن شده گلهای باغ
سوز هوا موجب ریزش شده
ریزش هرساله ی برگای باغ
گردنه ها پر شده از ابر و مه
پرچمی افراشته بالای باغ
رخت و لباس همه ی شاخه ها
زرد شد و باعث غوغای باغ
زاغ زده چهچهه و ساکت است
بلبل زیبا شده رسوای باغ
میوه پائیزی هرسال باغ
علّت تسکین تمنّای باغ
مزرعه و حاصل کشت همه
رفته بکام ننه سرمای باغ
سوز هوا سردی تا عمق جان
مانده بدل حسرت گرمای باغ
داده خدا دیده ی بینا به ما
چشم دل دیدن فردای باغ .

زمان کار بود و ما و جبهه

زمان جنگ بود و ما و جبهه
شدند ایثارگر یک عدّه دیگر
زمان صلح و وقت ساختن شد
گروه دیگر آنجا برده اند بر
به هر نوعی رقم میخورد اوضاع
گروه ابن وقت از آن جلوتر
جوانی بود و عمری بود و امّید
جوانی طی شد و امّید بی بر
گمانم بود از آغاز اینسان
که ظالم بوده از عادل قوی تر .

پوشیده گروهی و گروهی پورنند

پوشیده گروهی و گروهی پورنند
یک عدّه رعایت و گروهی جُرمند
یک دسته چو آتشند سوزاننده
مظلوم گروهی و گروهی ظلمند
دزدان جهانیند با خونخواران
یکعدّه که لاشحور و به آنان جفتند
از کینه پرند غاصبان ، مغرورند
کودک کش قاتلند و همچون گرگند
یک عدّه عدالت مجسّم هستند
یک عدّه موحّد و گروهی کفرند
تجزیّه طلبهای اجیر هم هستند
با پول حرام آش تی ان تی پختند
در جبهه ای اینچنینی و تاریخی
از هرچه بگویم دگرانش گفتند
چون نیک نظر شود و با چشم خرد
با مزد عمل جهان ما را سُفتند .

بازهم صورتی دگر از شهر

باز هم صورتی دگر از شهر
باز هر کوچه مثل یک سنگر
باز یخ ،سردی هوا ، کولاک
باز گلهای بی پناه ، پرپر
بازهم امر و نهی بی غمها
باز دستان به جیب یکدیگر
باز در قلب شهر و تنهائی
باز دزدان و فرصتی دیگر
بازهم ادّعای توخالی
باز شهری رها و بی یاور

از بام دلم پریده رفتی

از بام دلم پریده رفتی
آتش به دلم کشیده رفتی
کردی غم خود به روی غم بار
پرپر زدنم ندیده رفتی
جان داده برای راحت تو
از مزّه ی آن چشیده رفتی
وقتی خبر اسارت من
از هر طرفی رسیده رفتی
یک چشم به پشت سر بینداز
تارت به دلم تنیده رفتی
روزی برسد که من نباشم
آید خبرت ، خمیده رفتی.

آزادی ای نهایت مطلوب روزگار

آزادی ای نهایت مطلوب روزگار
خورشید گمشده ی خوب روزگار
میسوزم از برای طلوع دوباره ات
ای واژه ی مقدّس و محبوب روزگار

میخواهمت که دلارام من شوی
هم مستی من و هم جام من شوی
میخواهمت که بخوانی مرا ز شوق
همخانه با من و هم دام من شوی

میخواهمت که برایت فدا شوم
از دست رنج تحکّم رها شوم
میخواهمت که بسوزم برای تو
دریای عاشق بی انتها شوم

میخواهمت که تو باشی جهان من
عشقم تو باشی و امن و امان من
میخواهمت که کنارت رها شوم
تو باشی و من و اسرار جان من

میخواهمت که تو باشی الهه ام
میخواهمت که تو باشی ستاره ام
آزادی ای نهایت مطلوب روزگار ،
من در تو جسته خوشی های خانه ام .

قحطی قطعی گرانی

قحطی ، قطعی ، گرانی
رمز جنگ روانی
شد مین گزاری اکنون
هر خانه از ایرانی

آب و برق و اینترنت
سلبریتی ژیگولت
درگیری هدفمند
دستور نفتالین بت

صلح و صفا شعار است
دشمن خیلی مکّار است
آتش سوزی با تخریب
کوچکترین آزار است

فتنه وقتی شد آغاز
دشمن زبانش شد باز
همدست هم چپ تا راست
هر چشمک از آنها راز

حاکم گرد و غبار است
میدان دست شعار است
دشمن رسمش دروغ است
با او بستن قمار است

ای فرزندان ایران
میهن باشد ما را جان
یک اشتباه کوچک
می‌سازد آن را ویران

در روبرو بن بست است
فرصت محدود امّا هست
برگردید از لجبازی
با ملّت گشته همدست

دشمن دستش کوتاه شد
سودش از فتنه آه شد
او بر تو دارد امید
ثابت کن که گمراه شد

امّا شما مسئولین
مخفی شده پشت دین
وقتی عمل نباشد
عابد می گردد بیدین

تدبیر و صبر و دانش
عکس العمل با بینش
باشد کلید مشکل
نه تهدید و کش مکش .

جهان درگیر افکار شیاطین و بلایا شد

جهان درگیر افکار شیاطین و بلایا شد
زمین آبستن جنگی جهانی بی مهابا شد
زمین و آسمان بازیچه ی دستان خودخواهی
بشر در ظلم و کینه عنصری جدّاً توانا شد
جهالت قدرتی قاهر عدالت منزوی غافل
بشر از دست خودخواهی خود شرّی سراپا شد
همه از ظلم ابنا بشر مغروق و سر در گم
به هر سو حاکم دنیای ما تردید بالا شد
اطاق فکر عالم در خیال جنگ و خونریزی
ضعیف از دست شیطان سرنگون در زیر پاها شد
نمانده حرکتی برحق نمانده نقطه ای روشن
زمان مبهوت افکار پریشان از زوایا شد
جهان در معرض یک انفجار و زیر و رو گشتن
زمین آماده ی تغییر وضعی بی مهابا شد .

چه زیبا گفته بودی ای رفیقا

چه زیبا گفته بودی ای رفیقا
از احوال خراب و وضع دنیا
اگر یاد تو باشد گفته بودی
برو از درب پشتی خان والا
ولی ماند و نکرد حرف تو را گوش
گرفتار بلا پشت بلایا
تفنگ خالی و زندان گشته است پر
کند چوپان فلک بزغاله ها را
بیا یکبار دیگر شعر تر را
مسلسل کن بزن تو ارتجاع را
نمی بینی که اوضاعش خراب است
دگر گم کرده سوراخ دعا را .

رخ از بشریت است گلگون

رُخ از بشریّت است گلگون
از رنجش غزّه سینه ها خون
ماندند تمام کودکانش
در زیر فشار بمب صهیون
هستند چنان گلی که شب ها
لرزیده به فصل دی به بیرون
از غزّه و از رفح غمینم
بر زخم فراق گشته کانون
غم آمده جای شادمانی
شادابی باغ گشته مدفون
گوشم به سروش آسمان است
تا روز نجات بوده محزون
تردید ندارم اینکه آخر
خیر است که میزند شبیخون
پیچیده شود بساط صهیون
اوضاع زمان شود دگرگون .

بوی کباب از کشور ما رفته است بالا

بوی کباب از کشور ما رفته است بالا
از هرطرف خود را رسانده گربه و سگ ها
هرکس که دشمن بود آمد تا برد سهمی
در لابلای معترض ها گشته است پیدا
هشتک زدند از غارت و در سایه خوابیدند
چاله نکنده شد مناره سرقت از آنها
فرصت غنیمت شد برای آتش افروزی
کرده فرامین را ز اربابانشان اجرا
امّا گروهی معترض با منطقی محکم
دارای افکاری جدید و روشنی افزا
با عینک خود زندگی را دوست میدارند
هستند انسانهای شاخص نوگرا ، والا
باید جوانان را پذیرفت و پذیرا شد
این ها عزیزانی به مثل بچّه های ما
باید سخن ها را شنید آنگه تعمّق کرد
سازد تضارب بهر رشد جامعه غوغا .

من ایرانیم افتخارم وطن

من ایرانیم افتخارم وطن
نباشد که تحقیر خود کار من
خدا را پرستش کنم با خرد
پرستیدن دیگران شرک و رد
کسی اهل فکر است و یا منتقد
به منطق سخن را کند منعقد
نبیند کسی پاچه خواری ز من
من آزاده ام جانفدای وطن
اگر کرده تعریف خیر از وفا
بود قصد و نیّت برای خدا
کمی فکر روشن کند حال من
همه سعی من ارتقا وطن .

یک نفر ایرانی از حکّام عهد خود غمینم

یک نفر ایرانی از حکّام عهد خود غمینم
آرزومند حضوری سبز و انسانی امینم
از دروغ و از ریا و ارتجاع و خودفریبی
خون شده از بس که مالیدم به دیده آستینم
فرصتی پیش آمد و مردی امین آمد به میدان
داده ام رای خودم را تا بخندد سرزمینم
انتخابی باخرد از روی تدبیر و عقیده
با امید و آرزوی حلّ مشکل ها عجینم
از خدا خواهم که باشد مستقل دور از شیاطین
تا ندزدد ناامیدی با حضورش عقل و دینم .

اطراقیانی از رقیبم منتقد بودند

اطرافیانی از رقیبم منتقد بودند
اطرافیانم کرده تعریف مرا بیجا
تعریف بیجا کرده اند از من پسندیدم
تعریف او را کرده اند رنجیده از آنها
تا در نهایت او قوی شد من تماشاگر
او رفته در مقصد و من تنها زدم درجا
هرکس که از خودراضی و دُگم است نمیداند
اجرت نگیرد تا کسی کاری نکرد یکجا
او شد قوی من گم شدم در گور خودخواهی
باردگر گل خورده ام از دشمن دانا .