عشق

قرآن

نماز عشق

مصاف

در وقت مصاف در دل دریاها

طوفان شده از سپاه ایران برپا

پوشیده لباسی از شهادت نیرو

آمادهٔ جنگ بی امان در دریا

از خشم عقاب کرکسان ترسیدند

دیدند سپاه شسته دست از جان را

با توپ و تفنگ و ناو آمریکائی

فرزند شهادت نزند هرگز جا

شیطان بزرگ دست و پا را گُم کرد

با فکر بزن در رو شد آنجا رسوا

خوردند شکست و در سکوتی مطلق

رفتند کشیده نقشه ای دیگر را .

قرآن

هرچه کردی یا که گفتی با تو تا پایان کار

نقش آن در بوم جان تو همیشه ماندگار

باز میگردد به تو محصول فکر و ذکر تو

داده قرآن را خدا تا بسته آیاتش به کار

کرده نازل بر رسول الله خداوند بزرگ

با عمل بر آیه هایش می کند شادی نثار

جانور فرق بزرگش با بشر در معرفت

معرفت یعنی که باشی بندهٔ پروردگار

بندگی کردن بُوَد اجرای دستورات دین

مدّعی بسیار و اهل معرفت انگشت شمار

ای خوش آن جانی که پابند کلام خالق است

وقت سختی،راحتی،می گیرد از قرآن قرار

این کتاب آسمانی امر و فرمان خداست

جای آن در سینه ها باشد نه هر گوشه کنار

تحت تعقیب قوای مرگ و فرصت ها کم است

می کند لطف الهی طالبش را دینمدار

بوده بیداری هرکس میوهٔ اعمال او

روز و شب هم گفته آید کج نگردد استوار

شیخ و شاهد هر دو ابراز هدایت میکنند

یک نفر گردد جوادی آملی در هر دیار .

پشیمانی

آزمودم رفیق ناهموار

دیده دزدی از آن خیانتکار

اشتباه کرده ام و بخشیدم

کرده اعمال زشت خود تکرار

کاسه شد داغ‌تر از آشش چون

بوده ام از برای غم غمخوار

هرچه گفتند عاقلان گفتم

تربیت میکنم منش این بار

با زبان بازیش می آمد او

بوده اعمال من خسارت بار

کرده ام عفو بی سبب او را

صید دامش شدم چنان هربار

بوده کارم خطا و میدانم

فرصت امتحان بُوَد یک بار

طی نمودم مسیر پر چالش

گشته زخمی از او سپس بیدار

نیست فرصت برای جبرانش

دیدم از اشتباه خود آزار

هرکه نشنید پند پیران را

از پشیمانیش شود بیمار .

برگشت

هر بنده دچار اشتباه میگردد

گاهی ز خدای خود جدا میگردد

عصیانگر و بی دیانت و بی پروا

با توبه دوباره با صفا میگردد

یک عدّه در این میانه باقی هستند

در سینه شان خدا خدا میگردد

هرکس کند همراهیشان خوشبخت است

هر نکته که گفته ماجرا میگردد

یکعمر نگهبانی خود را دادند

هر زمزمهٔ سحر ندا میگردد

از شاخصه های دین و ایمان هستند

هر بد ز حضورشان فنا میگردد

شیطان نرود بجلد آنان ، هریک

مشمول عنایت خدا میگردد

هرگز نشود دیده از آنها کفران

توبه ز وجودشان به پا میگردد

پاکی

 

خون دل‌های رگ تاکی تو

مثل گنجینه ی در خاکی تو

مَحرَم و همدل و همدرد منی

چون گُلی ، ساده تر از پاکی تو .

ریا

 

زد زیر گوش من ایمان بجرم کفر

تا کوچه های خلوت تقوا دویده ام

دیدم چه قبله نشسته که بی وضو

دلخور دل از نماز ریائی بریده ام

ادب

در مکانی که اهلشان را بود

بر لبان فحش و ذکر ناهموار

از قضا شد معلّمی ناچار

با چنان قوم بد سخن همکار

با تلاش و درایتش آنجا

شد رئیسی حقیقتاً پر کار

هرکه با فحش و بد سخن میگفت

برسرش میشد همچنان آوار

کم کم آمد ادب به لبهاشان

تابلوئی زد به گوشهٔ دیوار

غیبت و تهمت هر دو ممنوع است

شخص فحّاش میشود بیکار

زحمتش میوه های خود را داد

شد ادب دلبر و ادب دلدار

اتّفاق بزرگ و خوبی بود

گشته الگو به عدّه ای بسیار

مجمع سالیانه ی استان

گشته برپا ، رفیق ما پرکار

کرده خواهش از او که تا باشد

گشته اوّل به رأی هر همکار

مانده آنجا برای اصلاحات

ریشه کن کرده وضع رقّت بار

وضع و اوضاع عوض شد آنجا چون

بوده مسئول آن ادب را یار

عزّت آمد غرورشان برگشت

رفت زشتی به گور خود با زار

این سخن قصّهٔ گِل است با گُل

گِل شد همدم به گُل سپس گلزار

هرکه باشی کند تو را همدم

چون ستاره در آسمان یا خوار

ماند و عبرت شد و کنون باقیست

تا نگوید کسی به عکسی مار .

شکرگزاری

از خدا هر صبح میخواهم برایت

زندگی را از سرِ شوق و شکفتن

ماندگار آرامشت ، شاداب و خندان

رزق سرشار و خدا را شکر گفتن