تماشای تو

کشتی، بندر

 

 

دلی آهنی

حرف بی عملان

 

بازیچه شهر آرزوها

یاران

آتشم زد

ساده تر از گل و جاری تر از آب

مثل یک نیمه شب و خلوت ناب

آمد و وعده ی عشقش را داد

رفت و ماند حسرت دیدار و عذاب

آتشم زد و تماشایم کرد

مات هستم و تو گوئی که به خواب

باز من ماندم و تنهائی و غم

بازهم خانه بدوشی و سراب