هرکه را مردم نخواهد مرده دان

غرق در افکار خود ،در بیکران
دلخورم از حال و روزِ حاکمان
رفته اند دنبال ثروت ، مانده ام
غرقِ تردید و حواشی های آن
دل سپردم دست نااهلان ، ولی،
شد خیانت پاسخم از سویشان
کرده ام تعریف تا دلخوش شوند
دیده باشند از وفای مردمان
داده بودند وعده ی خدمت به خلق
کرده بودم باور آن را ،دوستان
با صداقت اهلِ باور بوده ام
شد ندامت حاصل تعریفشان
عدّه ای هم پاک و خوب و سالمند
نیست حرفم رو به آنها ، بیگمان
در پشیمانی ،تمامِ لحظه ها
بوده اند آتش ، ندیدم هُرمِشان
شد کنون رو دست‌ها از سوی حق
برده بیت المال را غارت کنان
کرده ام تعریفشان مانند گل
مار بودندو بظاهر گل نشان
من در اینجا با تمام حسّ خود
می شوم خاک کفِ ایرانیان
میکنم پوزش طلب از مرد و زن
آرزویم بخشش است از سویشان
شاعرم ، کارم چو کارِ آینه
انعکاسِ وضع و اوضاعِ زمان
زیرِ پا بردند پیمان را ، از آن
شد عوض حرف من همچون حالشان
اصلِ حاکم ، وضع و حالِ حاضر است
هرکه را مردم نخواهد مرده دان.
#احمد_یزدانی

کُنج تنهائی

به کنج خلوت تنهائیم با خویش درگیرم
درون سینه ام دربند دارم عشقِ عالمگیر
به یک چشمم جهانی سوخته از فتنه ی شیطان
تمام سرزمین ها چون کویر از وحشت تکفیر
شیاطین جمع و شیطان بزرگش جنگ افروز است
جهان افتاده در دامش و گشته بارها تحقیر
نه امّیدی ،نه آوائی،چراغی نیست تاریک است
دراین وحشت سرای تیره تر از قبرها ،دلگیر
تنید انسان به دست خود به دور خویش از تاری
که هرتارش به روح و فکر او افتاده چون زنجیر
برای قبضه عالم اطاق فکرها دارند
تمام راهها در یک مسیرو راه حل ،تزویر
به چشم دیگرم بیدار شد دنیا و آماده
برای حقّ خود با جانفشانی میکشد تصویر
بپا هستند و با شیطان نبردی دائمی دارند
وَ در احقاقِ حقّ و جنگ خود سرسخت و دامنگیر
ندارند ترسی از تاوان برای کارزار خود
نبردی سخت با شیطان و با او رُخ به رُخ درگیر
غمِ چشمانِ آنها انتظارو سینه ها عاشق
چو آهن سخت و چون دانه برای رشدشان پیگیر
سحرخیزندو فریادی رسا دارند هر جمعه
بیا ای آخرین تیر از کمان شیعه با تکبیر.
#احمدیزدانی

دلارام

تفاوت بهشت و جهنّم به موست بیا
هزار راه نرفته به پیش روست بیا
بیا برای دلارام خود تکان بخوریم
تمامت بدی و خیر روبروست بیا

نیست بن بست

نیست بن بست ، رهبرم فرمود
دین و دنیا و دلبرم فرمود
یأس را زیر پانهادم من
پر ز امّید ساغرم فرمود
میسُرایم دوباره زیبائی
رو به خورشید اخترم فرمود
دشمنان در کمین و ما راهی
عشوه اش کوه باورم فرمود
کُپ نمودم ز دست بدخواهان
بار دیگر سخنورم فرمود.

بحر بیکرانه ایمن

جان ها بهانه ی عشق و ترانه اند
بر شاخه های هستی عالم بهانه اند
در تاروپود لحظه ی موّاج در زمان
غرق تفکّر صبحِ کرانه اند
در گوشه های خلوت و سجّاده ی دعا
سیّال مهر و روان در زمانه اند
دلبستگانِ حقیقت که عاشقند
در بندِ واکنشی عاشقانه اند
کشتی نشستگانِ محبّت و مهر و عشق
در بحر بیکرانه ی ایمن روانه اند.
#احمد_یزدانی