امانتی برای خیانت
در گرگ و میش پگاه به بستر رفتی
در هنگامه بیداری تمام مردم آبادی
شب سختی به صبح رسید
با رنج فراق در تنهائی ممتد جاده و ارابه آهنین
با کوله باری از خستگی راه دراز
سنگینی امانت
تمام رنج سترگت بسلامت رسانیدن آن
تمامی نگاه ها
در دراز دستیت به امانت
چقدر رنجیدی وقتی سایهِ ستم را بر اراده ِ پاکت احساس کردی
به تیمچهِ امانت فروشان به سلامت رسیدی
نگاه ها عوض شده بود بدون شرمندگی
تو رسیدی
فقط جاده میدانست از کجا دویدی
تا امانتت را برای خیانت به سلامت برسانی
احمد یزدانی
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۹:۱۵ ق.ظ توسط احمد یزدانی
|
ملتهب تر ز نقطه ی جوشم