بخل
درسرائی بس قدیمی،دورِدور
بودمردی بابخالت، کورِکور
بودنابینازفکرو،سینه هم
کوربودازقلب وازاندیشه هم
بابخالت فتنه هابرپانمود
ازدنائت ،دودمان هاکرددود
مردمان شهرخلقیّاتِ او
جمله دانستنداحوالاتِ او
لیک مهمانان وافرادجدید
بیخبربودندازبخلِ شدید
بوداودرکرسی یک بیمه گر
مردمان راکاربااومستمر
تاکه زورش میرسید،ازحقّه ها
بهرِسودخودنمودی اوبپا
هرکسی یکباربااوکارداشت
هیچگاه دیگرنگه براونداشت
بخلِ اوبرجانِ اوبرگشته بود
جسم اوباصدمرض آغشته بود
خانمان بربادوفرزندان خراب
داداوّل بخلِ اواورابباد
این جهان کوهست وفعلِ ماندا
بازمیگرددنداهاسوی ما
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۲ ساعت ۳:۲۱ ب.ظ توسط احمد یزدانی
|
ملتهب تر ز نقطه ی جوشم