تونجاتم داده ای ازبندخویش....رستم وآنگه شدم دربندخویش

بوده ام من یک خس بی ادّعا
بوده درزندان غمهامبتلا
تونجانم داده ای ازبندخویش
رَستَم وآنگه شدم دربندخویش
آب وجاروی وجودازآن توست
بودزندان مالِ تو،نشئه زتوست
ماومن هاقیل وقالِ دیگریست
بهرِابوابی زبابِ دیگریست
توتمامیِ بزرگی راسزا
بودنِ من هاوماها ازشما
گوشۀچشمی به رندانت فکن
دستگیری کن،بزندانت فکن
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۲ ساعت ۳:۵۴ ب.ظ توسط احمد یزدانی
|
ملتهب تر ز نقطه ی جوشم