سرزده واردنشو میکده حمّام نیست

مدّعی بودوزقانون بیخبر
شددرون میکده اوبیخبر
اونمیدانست اینجاخانه نیست
هست اینجامیکده گرمابه نیست
چون دهان خویش رااووانمود
جمع صاحب نکته اش رسوانمود
ساقی صاحب سخن هشیاربود
دادانذاروبه اوره رانمود
گفت اینجامیکده من ساقیم
نیست حمّام ومن حمّامی نیم
سرزده واردنشودرمیکده
نیست حمّام ونده درآن یله
هرکه آیدسرزده دراین سرا
میشودبی آبرویی مبتلا
تواگرباری درختت داشتی
ازچه روسرراتوبرافراشتی
سرزده واردشدن درمیکده
کاررندان نیست،حمّامی بله
آندرختی راکه بردادش خدا
کرداوراسربزیروسربراه
دربزن رخصت بگیر،آنگه بیا
میشودجای توبرچشمان ما
درخراباتی تودرمدرسه نه ای
چشم رابگشااگرخفته نه ای
هست اینجانکته هادرجمله ها
دست هابالای دست وگفته ها
استوارومحکم وتازه خوشست
ادّعاوخودنمائی باطلست
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۲ ساعت ۸:۲۷ ب.ظ توسط احمد یزدانی
|
ملتهب تر ز نقطه ی جوشم