مثنوی طنز زندگی
د یگه ا لآن بتو عادت کردم
از سرآغاز که چشمم وا شد
جنگ من با تو چه بی پروا شد
تا به سربازی وخدمت رفتم و به غربت رفتم
غمزه های تو شروع شد به غم عادت کردم
کردی عالم زبرایم زندان
به جوانی خودم بد کردم
من و جولان به خیابانهایت
غصه های تو و زندانهایت
تا که رفتم بکنم مستی وناز
تو بنامردی و با دست دراز
زده ای بر پایم
با تو جنگیدمو برخاستمی
لنگ لنگان به تو پرداختمی
تا که رفتم به تو عادت بکنم
چاه کندی و مرا دک کردی
با رفیقان سیاه و بد دل
راه آرامش من سد کردی
منو کل کل با تو شده روز و شب من
با سپر بر سپرت مالیدم
پوزه ات را به زمین مالیدم
سفر دور من آغاز شدست
رنج ودرد تو هم آواز شدست
چشم خود را زده ام بر کوری
ول نکردی و شدی بد جوری
شده معتاد به صحرای جنون
رفته ام در پس پستو ز تو شد قلبم خون
توشدی شاد و به من خندیدی
کرده ام آنچه بزودی دیدی
کرده ام روی ترا کم آقا
ول کن از رو برو ای بی پروا
منو تسلیم به خوابت بینی
چاپلوسی و تملق به خیالت بینی
میکنم باتو نبرد و شادم
می کشم کنده ات ومی تابم
هرچه داری تو بمیدان نبرد
روکن و زور بزن
می برم من زتو رو آخر کار
دیده ای قدرت من سال به سال
در خیال تو زمین خوردن من
بودو دیدی که شدم چون آهن
تازه من لطف نمودم بر تو
لطف کردم به تو و قدرت تو
ولی اینبار اگر لوس شوی
یا چو بیماری و ویروس شوی
رحم در حق تو دیگر نکنم
با تو من لطف مکرر نکنم
می دهم دست رفیقان بدت
تا سیر یشت بشوند و بدرند
برو و بر سر جایت بنشین
چشم بد دور ز من بد تو مبین
تا تو اطوار و ادا می ریزی
منو تحویل تو ......می ریزی
احمد یزدانی
ملتهب تر ز نقطه ی جوشم