خلق مجبورزمان
کردسلطان سحررازمراافشاوسرّمن فقط دنیات بود
سینه ام آکنده ازعشق توومی بودوبادنیات بـــود
آرزوی مستی ودیـــدارروی توهمــه رویای مــــن
دلبری ودلستانی بعدازآن تـرک وجفــــا دنیات بود
درکمین بودندبدخواهان که تارسواکنندم پیش ازآن
فکروذکرمن همه دیداردرمستی ودردنیــــات بـــود
مدّعی هرروزه رازمستـــی ام رابرددربازارشهـــــر
بی خبرآنکه تمام شهرمســـــتِ ازمیِ مینـــات بود
خوش به احوالِ دلِ من شب سیاه بـــودو،حســـود
غافل ودرآتشِ فتنه گرفتاروجدایِ ازتــوودنیات بود
آرزویِ قدردیدن بعدِبخشیدن مدارازخلقِ مجبورِزمان
کوتوالا،بخشش وبخشیدن ومستی فقــط دنیات بــود.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۲ ساعت ۵:۹ ب.ظ توسط احمد یزدانی
|
ملتهب تر ز نقطه ی جوشم