تیرقضا
که بدستورخداوندِهمان عشق
مرابودبدل نورامیدی
....گذشتست ازآن وضع کنون چندصباحی
برفتندزخوبان وبدان
خاطره ای مانده بجادرپس پندار
بجزشکربه الطافِ خداوند
که هربوده ونابوده زالطافِ خدابوده
ومن درعجبم لطف خدارا
:گفت آن بلبل ماده
به سرِشاخه نشسته
زقضا غافل و
درچهچهِ برجنگلِ آرام نشسته:
که عزیزم توندانی
که زتیری که ببالِ تونشسته
دلِ من نیزشکسته
توبپرس ازهمۀ جنگل و
ازچلچله وقمری وزاغ وذغن وسار
که یکروززمن چهچهِ شادی نشنیدندبه گلزار
ازآنسوی به امّیدِشفایِ تو که آیی
شده بودم زنواپر
اکنون که گذشتست بیا
تاکه بخوانیم سرودی دراین وقتِ غروب
ازتهِ دل
تاکه بدانندهمه
قدرتِ عشق است
که هم شادی وهم شوربه اوبسته
سراسرهمه خیراست
گذشت است
فداکاری ورنج وتعب وچشم براهی
صبراست وسکوت است وتحمّل
نه فقط چهرۀزیبا
سرمنشاآن هست صداقت
نه فقط بسترولبها
آن عشق که نوری زخداهست
عاری زگناهست
یقیناً
آن موردالطاف خداهست
ازآن سوپسِ پرده
صیّادبه آرامی وبازیرکی،درغفلت آنان
دامش بنهادوهمه جادانه فشانده
هم دانه وهم دام وصیّاد
نشسته به کمین
تاکه کندصیدونهددرقفس وشاد
...پروازنمودند
ودردام غنودند
گفتندخدا
ماهمه ازحکمت وپندار
ازلطفِ تووقدرتِ توگفته چه بسیار
راهی بنما
تاکه گشایش بشوددرگرۀ کار
...گفتست خدا:
چشم به تودادم وهوش وخردوعقل
ابلیس همه جاهست
وقتی که خودت دام طلب داری ودانه
دیگرچه امیدی به خداهست
هم عشق وهم دانه وهم دام
صیّادوسرِشاخه وهرگام
ازآنِ خداهست
اوهست خدایِ همه
تبعیض رواهست؟
بگشاتودوچشمِ خردِخویش که دردام نیفتی
آری خداهست
عالم همه ازحکمت اوغرقِ صفا هست
بربلبلِ بنشسته
طمع ازهمه جاهست
ملتهب تر ز نقطه ی جوشم