خرمن ایمان

صیدبودم ،توچوصیّادو منم همچوغزال
گوشۀ کوچکِ قلبِ منو عشقِ تو ملال
عینک و ساعتِ وِرساچی و آرایشِ مو
همۀ خواهشِ تو بود و ، برایم چوخیال
شعلۀ آتشِ شیطان و بهــــانه و کِنار
درفضای تو ، طلبکاری و بهره زِجمال
از شَرارِ هَوَسَت ، خـــرمن ایمان درگیر
درنهان خفته به هرجملۀ تو،دعوتِ حال
یادگاری زتو درسینۀ تبدار بجاست
باخودآورد پیامی که توگفتی به کمال
می رودروح به آوردگهِ عقل وجنون
سرزمینِ دلِ بارانی واشک است وجدال
رفت آن حال وهوا،حاشیه شد متن بجاست
پیری و داغِ توانائی و رو سویِ زِوال.
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان ۱۳۹۲ ساعت ۵:۴۱ ب.ظ توسط احمد یزدانی
|
ملتهب تر ز نقطه ی جوشم