رفته ام در سرزمینی دورِ دور

بود در آن سرزمین مردی فکور

بیشماران مردوزن در خدمتش

داستان هاگفته شد ازحِکمَتَش

مَحضَرَش بسیار خوشبو می نمود

هرچه خوبی بود دَر او،می نمود

بوداَیّامِ عَزایِ شاهِ دین

در مجالس بود چون ماهِ معین

اَهلِ دِل بود وبَسی آگاه بود

روحِ اوپاک ودَرونَش ماه بود

عاشِقَش گَشتَم مَن ودِلداده اش

شهرِ قلبم کاخ و اوشاهزاده اش

رفته رفته کارِمان بالا گرفت

جانِمان دَر یِکدِگَر مَاوا گِرِفت

تا که روحَم گَشت بر اومُبتلا

قاصِدآمد بَهرِ مَن ،گَشتَم جُدا

از جدایی روحِ مَن بیمار شُد

دیوِ بیماری به جان بیدارشد

رنج ها بردم از آن دوری بسی

تن مریض وروح تنها، بیکسی

از فلک کردم شکایت بارها

دیده گریان بود و دل زد زارها

این چه رسمی از فلک بنیاد شد

از جفایش عشقِ من بر باد شد

کرده با خودجنگ ها در اندرون

آمد از این جنگ تصمیمی برون

عهد کردم جز خدا هرگز به کس

دل نبندم  تا جدا گردم سپس.