نگاره: ‏دوستان نظرتون در مورد این شعر زیبا از شاعر عزیز و فیروزکوهیمون آقای احمد یزدانی(کوتوال)چیه؟؟؟  با آرزوی آزادی فرزندانِ وطن ،و....................؟........................؟///؟؟؟؟؟!!!!!

خبر آمد که یک گروهِ خشن،دستِ سربازِ کشورم بستند
کرده بی حُرمَتی ونادانی،ظاهراً ازخطای خود مَستند
ذهن درگیر وسینه ام زاراست،خشم غالب وچشم بیداراست
لشکرظلم نامِ او عدل است،پُستِ آزاده ای گرفتاراست
بستنِ دستهایِ نمادِ وطن،کارِ خائن وآن خونباراست
شب نمیفهمداینکه با خورشید،مرگ میآیداو سرِ داراست
....آی دیوانه ای که نادانی،کارِ توآخرش پشیمانی
خوابِ تو میشود همه کابوس،مرگِ خودرفته ای تو درپابوس
دستِ فرزندِ کشورم بگشا،احترامش بِکُن ،رها بنما
ورنه دیگر تو نیستی تا که،به تو گویم که بد کدامین، بِه
دود میگردی و هوا بِرَوی،نزدِ اربابِ خود سیاCIAبِرَوی
.....وَ تو ،.......... گُردانِ مرزیِ زیرک،دیده ها برتو وبِرفتاراست
هوشیاری بِرُخ بِکِش بر خصم، غم مخور ملّتت هواداراست
آخرِ کارهای پست وسیاه،مرگِ همراهِ لعنت و زاراست
ظاهراً دستهایشان بستند،دستهایی که خود گرفتاراست
بُرده آتش میانِ خانۀ خود،ونمیفهمد آخرش داراست
جِیشُ العَدلیکه جِیشُ الاَظلام است،نوکروکوچکِ عموسام است
دیریا زود میرود در گور،میشود پایمالِ زور و شعور
آن زمان باز می شود چشمش،رقص بالایِ دار،از خَشمش
نه CIAسیا هست ونه عموسامش،تک وتنها اسیرِ اعمالش
............آخرین حرف را بمیان،آورم راهِ چاره را به نشان
شب سیاه وستمگری بیدار،کرد کاری که نیست آخرِ کار
ابلهی در شبی که بود سیاه،ابلهی کردو سنگ را در چاه،
پرت کَردَست وخود فراری شد،ابر شُد آسمان بهاری شد
ملّت از رنجِ بچّه ها غمگین،اشک ها از دو چشم جاری شد
راهِ چاره توجّه ودقت،هست دقّت ،برایِ ما قدرت
ثروت هرجاکه هست دزدی هست،دزدراچاره زورو سردی هست
پیشگیری دوایِ هر درداست،هوشیاری نشانۀ مرداست

احمدیزدانی(کوتوال)‏

با آرزوی آزادی فرزندانِ وطن ،و....................؟........................؟///؟؟؟؟؟!!!!!

خبر آمد که یک گروهِ خشن،دستِ سربازِ کشورم بستند
کرده بی حُرمَتی ونادانی،ظاهراً ازخطای خود مَستند
ذهن درگیر وسینه ام زاراست،خشم غالب وچشم بیداراست
لشکرظلم نامِ او عدل است،پُستِ آزاده ای گرفتاراست
بستنِ دستهایِ نمادِ وطن،کارِ خائن وآن چه خونباراست
شب نمیفهمداینکه با خورشید،مرگ میآیداو سرِ داراست
....آی دیوانه ای که نادانی،کارِ توآخرش پشیمانی
خوابِ تو میشود همه کابوس،مرگِ خودرفته ای تو درپابوس
دستِ فرزندِ کشورم بگشا،احترامش بِکُن ،رها بنما
ورنه دیگر تو نیستی تا که،به تو گویم که بد کدامین، بِه
دود میگردی و هوا بِرَوی،نزدِ اربابِ خود سیاCIAبِرَوی
.....وَ تو ،.......... گُردانِ مرزیِ زیرک،دیده ها برتو وبِرفتاراست
هوشیاری بِرُخ بِکِش بر خصم، غم مخور ملّتت هواداراست
آخرِ کارهای پست وسیاه،مرگِ همراهِ لعنت و زاراست
ظاهراً دستهایشان بستند،دستهایی که خود گرفتاراست
بُرده آتش میانِ خانۀ خود،ونمیفهمد آخرش داراست
جِیشُ العَدلیکه جِیشُ الاَظلام است،نوکروکوچکِ عموسام است
دیریا زود میرود در گور،میشود پایمالِ زور و شعور
آن زمان باز می شود چشمش،رقص بالایِ دار،از خَشمش
نه CIAسیا هست ونه عموسامش،تک وتنها اسیرِ اعمالش
............آخرین حرف را بمیان،آورم راهِ چاره را به نشان
شب سیاه وستمگری بیدار،کرد کاری که نیست آخرِ کار
ابلهی در شبی که بود سیاه،ابلهی کردو سنگ را در چاه،
پرت کَردَست وخود فراری شد،ابر شُد آسمان بهاری شد
ملّت از رنجِ بچّه ها غمگین،اشک ها از دو چشم جاری شد
راهِ چاره توجّه ودقت،هست دقّت ،برایِ ما قدرت
ثروت هرجاکه هست دزدی هست،دزدراچاره زورو سردی هست
پیشگیری دوایِ هر درداست،هوشیاری نشانۀ مرداست

احمدیزدانی(کوتوال)