رحم کن شاعر ، شده قتل و قضا از شعرتو

 

عاشق و معشوق کردند کارها از شعـــر تو

 

خون به راه افتاد اینجا، آبها از سر گذشـت

 

شیخ و شاهد هردو تا سر به هوا از شعرتو