تیرقضا. شاعراحمدیزدانی
سر یک شاخه نشسته
به هنگام غروب در دل جنگل دور
آن چنان اوج گرفت
که ندیدند زصیاد حضور
جفت نر قصه به جفتش می گفت
دل او را می برد
جفت ماده از شرم
سرخ می شد و خجالت می خورد
: در گلستان جوانی وبه هنگام حضور
من و تو غرق سرور
خوشی و شادی و شور
چون دو سردار بزرگ و فاتح
ودو تن آزاده
تو و رقصیدن در پهنه دشت وصحرا
چهچه و گفتن از من
من وهر روز دوان در پی تو
گذر ا ز هر گذر و دیدن روی تو به سینه
به تمنای تو در گلشن تو
بر عطر حضور تو
از این شاخه به آن شاخه پریدن
و تو با قامت رعنا و نگاه غمگین
و جفای صیاد
که زرنج سفر پر خطر مادر و
برشاخه نشستن نشدی فارغ ومن نیز
برآن شاخه نظر می کردم
لانه کوچک ما بر پا شد
به دیار من تو غوغا شد
همه جا غرق به آوازه عشق ما شد
وتو
در مرکز و کانون خبر ها بودی
ازملاحت و صفای تو روایت ها شد
وای از بازی بازیگر چرخ
درچمن ولوله شد غوغا شد
وبرادرهایم
دوستانم و تمام جنگل
غرق در طرد سیاهی ها شد
من و تو
در سر آغاز حضوریم هنوز
غرق در عشق و سروریم هنوز
رفتن وآمدن و غرق غروریم هنوز
مادو عاشق سر یک شاخه نشسته
که رها شد زقضا تیر بلایی که ببال من بیچاره نشسته
وتو ماندی و فغان
در غم گلبرگ نشسته
وجفایی زسوی رقیبان
که با عشق من وتو شده خسته
وظلمی که شده بر تو چو یک عقده تاریک وسیاه
در دل من باقی و از پاننشسته
ازآن سوی
به هر لانه
در این جنگل مظلوم و خجسته
سخن از ایده و اندیشه وتغییر
که شد تیر رها از طرف ظالم دیوار شکسته
ززخم بدن و زخم دل و سینه تبدار
غروری که شکسته
به یک ساحل تنها
وبا قایق سوراخ و شکسته
به مقصد برساندم همه شور و نوا را
تو در حال وفاداری و تیمار زگلها
بنشسته
اکنون که به آن پاکی پرنور
آن قدرت ماجور
تحمل وسرافرازی تو
چشم براهی بکنم
وای
بجز عشق و بجز عشق و بجز عشق
نبودست ترا هیچ پناهی
که به دستور خداوند همان عشق
مرا بود به دل نور امیدی
گذشتست از آن وضع کنون
چند صباحی
برفتند زخوبان و بدان خاطره ای مانده به جا
در پس پندار
بجز شکر به الطاف خداوند
که هر بوده و نا بوده زالطاف خدا بوده
ومن در عجبم لطف خدا را
: گفت آن بلبل ماده
به سر شاخه نشسته
زقضا غافل ودر چهچه بر جنگل آرام نشسته
عزیزم:
به تیری که ببال تو نشسته دل من نیز شکسته
تو بپرس
از همه جنگل واز چلچله و قمری و زاغ و ذغن و سار
که یک روز
زمن چهچه شادی نشنیدند به گلزار
از آن سوی ز امید شفای تو که آیی و بخوانم
شده بودم زنوا پر
اکنون که گذشتست
بیا تا که بخوانیم سرودی
در این وقت غروب از ته دل
تا که بدانند همه
قدرت عشق است
که هم شادی وهم شور به او بسته
سراسر همه خیراست
گذشت است
فداکاری و رنج وتعب و چشم به راهی
صبراست و سکوت است و تحمل
نه فقط چهره زیبا
سر منشا آن هست صداقت
نه فقط بستر و لب ها
آن عشق که نوری زخدا هست
عاری ز گناه هست
یقینا ..... آن مورد الطاف خدا هست
از آن سو پس پرده
هم دانه و هم دام وصیاد
بنشسته کمین تا که کند صید و برد در قفس و کار خودش را
صیاد به آرامی وبا زیرکی
در غفلت آنان
دامش بنهاد و همه جا دانه فشانده
از غفلت آنان شده خندان
به یک گوشه نشسته
پرواز نمودند و در دام غنودند
گفتند خدا
ماهمه از حکمت و پندار
از لطف تو و قدرت تو گفته چه بسیار
راهی بنما
تاکه گشایش بشود در گره کار
گفتست خدا
چشم به تو دادم و هوش و خرد و عقل
ابلیس همه جا هست
وقتی که خودت دام طلب داری و دانه
دیگر
چه امیدی به خدا هست
هم عشق و هم دانه وهم دام
صیاد و سر شا خه وهر گام
از آن خدا هست
او هست خدای همه
..تبعیض روا هست..؟
بگشا تو دو چشم خرد خویش که در دام نیفتی
آری
خدا هست
عالم همه از حکمت او غرق صفا هست
بربلبل بنشسته
طمع از همه جا هســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
ملتهب تر ز نقطه ی جوشم