درس زندگی
در سر پیریم جوانی شاد
با عمل درس زندگانی داد
حرکتی از سر خردمندی
که ریالم به قلّکش افتاد
از خرش شد پیاده نفسم بعد
از دلش آدم جدیدی زاد
کارگرهای باغ من روزی
زده آتش به شاخه ها در باد
شعله ها سرکش و تجاوز شد
به درختان باغ نوبنیاد
آمد آورد خبر برایم گفت
کرده آتش به باغ من بیداد
من ندیده جواب رد دادم
شد جوان از جواب من ناشاد
او براهی دگر روان شد من
رفتم و دیدم و شدم فریاد
از خودم دلخور و بدم آمد
اینکه کردم خرابه یک آباد
حق به او دادم و غرورم را
له نمودم که تا شود استاد
رفتم و عذرخواه او گشتم
داده خودمحوری ز خود برباد .
+ نوشته شده در جمعه ششم فروردین ۱۴۰۰ ساعت ۹:۱ ب.ظ توسط احمد یزدانی
|
ملتهب تر ز نقطه ی جوشم