از بام دلم پریده رفتی
از بام دلم پریده رفتی
آتش به دلم کشیده رفتی
کردی غم خود به روی غم بار
پرپر زدنم ندیده رفتی
جان داده برای راحت تو
از مزّه ی آن چشیده رفتی
وقتی خبر اسارت من
از هر طرفی رسیده رفتی
یک چشم به پشت سر بینداز
تارت به دلم تنیده رفتی
روزی برسد که من نباشم
آید خبرت ، خمیده رفتی.
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر ۱۴۰۳ ساعت ۱۱:۵۷ ق.ظ توسط احمد یزدانی
|
ملتهب تر ز نقطه ی جوشم