باد سردی شروع به تازیدن
باد سردی شروع به تازیدن
غرّش آسمان و باریدن
ناامیدی نبود و جایش بود
یک امید دروغ و بالیدن
با نسیمی در ابتدا آغاز
انتها شعله ها و سوزیدن
سیل سختی رسید و ویران کرد
کار من شد عزا و نالیدن
درد جان طاقت مرا له کرد
جسم زخمی شروع به لرزیدن
عالم خوش خیالیم وا رفت
در تصوّر نبوده گنجیدن
باغ عشق تناورم خشکید
تا که رفتم ثمر از آن چیدن
شادی و غم کنار هم هستند
همچنان گریه یا که خندیدن .
+ نوشته شده در یکشنبه ششم مهر ۱۴۰۴ ساعت ۹:۴۹ ب.ظ توسط احمد یزدانی
|
ملتهب تر ز نقطه ی جوشم