به کجامی رویم

به کدامین سوی ره می سپاریم؟*

برای که می نویسیم؟

برای چه می سراییم؟

انگارفاصله ای خورشیدی بامردم کوچه وبازارداریم وازآنان دم می زنیم.

باچه زبانی می نویسیم که برای خواندن آن ،هرمخاطب بایستی دوکارشناس شعرشناس و

ومفسّربه استخدام داشته باشد.

ماراچه می شود؟چراواقع نگرنیستیم؟

بانگاهی ابتدایی به آثارمان به راحتی پیداست که بیشترازمردممان ورنج هایشان که ازآن 

دم می زنیم نفسِ مان راآرام می کنیم .

آن چنان غرق حاشیه هاشدیم که متن رابه دست فراموشی سپرده ایم.درافراط ازاستفاده

آرایه های ادبی وهرنکته وواژه ای که برای روان ترشدن وپربارترشدن مطالبمان در

گنجینۀادب پارسی نهفته داریم چنان ازیکدیگرسبقت گرفته ایم که دیگردرک مطالبمان 

برای انبوه مخاطبین عام که می بایستی موردنظرمان بوده وبازخوردآثارمان رابا

نظرات آنان ووپذیرش ازسویشان ترازسنجی کنیم ،کاری غیرممکن شده است.چرا؟

چرا حتّی یک بیت ازاشعارمان درمیدانِ عظیم بازی کلمات درهرروزۀ زندگی به بازی

گرفته نمی شود؟

وظیفۀ بزرگان مدّعی،دراین آشفته بازارچیست؟

*این مطلب راپیشتردرسایت ادبی کریاس نیزمنتشرکرده ام(کوتوال)

غزل حیرانی

روزگاریســـت که دردل زتوترسانم من

درحریــم خـــودخویشــم،زتونالانم من

چشم رابستم وتن داده به اوضاع زمان

دردرونــــم زحقـــــایق همه افغانم من

بس کــــه امّیــــدبدادم زتـوازدادگــــری

خشک شدچشمۀامّیدوهــراسانم مـــن

همه شب گریه وزاری شده استدعــایم

همه رفتندزاطراف،ببین،وای پریشانم من

مــــن که کانون محبّـت وصفــــابوددلـــم

ازسیـــــاهی دلـــم ،دیــده ی گـریانم من

تیــــرآخــــرکه رهـــاکــــردزترکش صیّــاد

دیدم آن جا هدفی نیست که حیرانم مــن

وزن عروضی شعر:فاعلات مفعولن فاعلات مفعولن

                               مقتضب مثمن مطوی مقطوع

فیروزکوه،شهریور92

درادامه:2،....پرکاربردترین اوزان شعرفارسی


پركاربرد ترین اوزان شعر فارسی

اوزان شعر فارسی بر سه نوع است: الف- اوزانی كه شاعران به آن ها شعر سروده اند و تعداد آن ها بیشتر از250 تاست ب-
اوزانی که عروضیان خود برای آن ها شعری به عنوان مثال آورده اند.ج-اوزانی كه مثال 
برای آن هاآورده نشده است.
تعداد اوزان پركاربرد را یكی از محققان 29 تا دانسته و دیگری 33تاین اوزان را بر مبنای نظم میان هجا های كوتاه
وبلندآنها می توان به 9گروه، كه هر كدام شامل 2 یا 3 وزن هستند، و 5 تكوزن مرتب كرد.
درعروض سنّتی بعضی از اوزان منظم با اركانی تقطیع شده كه نظم آ نها را نشان نمی دهد
ولی به گوش کسانی که باعروض سنتی آشنایی دارند ما نوس است.
گروه های اوزان:
گروه یك:
 1) فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن ( رمل مثمن سالم)
روزگار است این كه گه عزت دهد گه خوار دارد
چرخ بازیگر ازین بازیچه ها بسیار دارد
2) فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن‌‌ (رمل مثمن محذوف)
ای مسلمان فغان از جور چرخ چنبری
وز نفاق تیر و قصد ماه و كید مشتری
3) فاعلاتن فاعلاتن فاعلن 
هر كس از زن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
گروه دوم:
1) فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن ( رمل مثمن مخبون )
نظر آوردم و بردم كه وجودی به تو ماند
همه اسمند و تو جسمی،همه جسمن و تو روحی
2) فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبئن محذوف )
نه من خام طمع عشق تو می ورزم و بس
كه چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست
3) :فعلاتن فعلاتن فعلن
بت خود را بشكن خوار و ذلیل
نامور شو به فتوت چو خلیل
گروه سه
1) مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن ( رجز مثمن مطوی)
عشق تو بر بود ز من مایه ی مایی و منی
خود نبود عشق تو را چاره ز بی خویشتنی
2) مفتعلن مفتعلن فاعلن ( منسرح مثمن مطوی مكشوف . این وزن دوری است )
كرده گلو پر ز باد قمری سنجاب پوش
كبك فرو ریخته مشك به سوراخ گوش
گروخ چهارم
 1) مستفعل مستفعل مستفعل مستف (هزج مثمن اخرب مكوف محذوب )
تا كی به تمنای وصال تو یگانه
اشكم شود ازهر مژه چون سیل روانه
2) مستفعل مستفعل مستفعل فع ( هزج مثمن اخرب  مكوف مجبوب )
تقدیر كه بر آن كشتنت آزرم نداشت
بر حسن جوانیت دل نرم نداشت
این وزن رباعی است
3) مستفعل مفعولن مستفعلن مفعولن ( هزج مثمن اخرب )
وقتی دل سودایی می رفت به بستا ن 
بی خویشتنم كردی بوی گل و ریحان ها
گروه پنجم
1) مستفعلن مفاعل مستفعلن فعل ( مضارع مثمن اخرب مكفوف محذوب )
امروز روز شادی و امسال سال گل
نیكوست حال ما، كه نكوباد حال گل
2) مستفعل مفاعل مفعولن ( مضارع مسدس اخرب مكفوف )
ای آن كه غمگنی و سزا وا ری
واندر نهان سرشك همی باری
3) مستفعلن فعولن مستفعلن فعولن ( مضارع مثمن اخرب )
ای باد بامدادی خوش می روی به شادی
پیوند روح كردی پیغام دوست دادی
گروه ششم
1) مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن ( هزج مثمن سالم )
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فزیاد می دارد  كه بر بندید محمل ها
2) مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن ( هزج مسدس محذوف )
الهی سینه ای ده آتش افروز
در آن سینه دلی وان دل همه سوز
گروه هفتم
1) فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)
به سبزه درون لاله ی نو شكفته
عقیق است گویی به پیروزه اندر
2) فعولن فعولن فعولن فعل ( متقارب مثمن محذوف )
مگردان سر از دین از راستی
كه خشم خدا آورد كاستی
گروه هشتم
1)
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن ( مجتث مثمن مخبون )
گرم عذاب نمایی به داغ و درد جدایی
شكنجه صبر ندارم بریز خونم و رستی
2)
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن ( مجنث مثمن مخبون محذوف )
به حسن خلق و وفا به یار ما نرسید
تو را درین سخن انكار كار ما نرسید
گرو نهم 
1) مستفعل فاعلات مستفعل ( هزج مسدس اخرب مقبوض )
از كرده ی خویشتن پشیمانم 
جز توبه ره دیگر نمی دانم
2) مستفعل فاعلات فع لن ( هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف )
لاف از سخن چو در توان زد
آن خشت بود كه پر توان زد

نام اوزان حاصل از تكرار اركان چنین است:
مفاعیلن                         هزج
فاعلاتن                          رمل
مستفعلن                         رجز
فعولن                             متقارب


فعلاتن                             رمل مخبون
مفتعلن                             رجز مطوی
مفاعلن                             هزج مقبوض

نان اوزان حاصل از تناوب اركان چنین است:
مفاعلن فعلاتن، مجبث مخبون
مفعول مفاعیلن ( مستفعل مفعولن )، هزج اخرب
فعلات فاعلاتن، رمل مشكول
مفعول فاعلاتن ( مستفعلن فعولن )، مضارع اخرب
اگر چه واحد وزن شعر فارسی مصراع است اما در عروض سنتی واحد وزن را به پیروی از
عروض عرب بیت (دومصراع ) گرفته اند، لذا اگر بیتی هشت یا شش یا ركن داشته باشد
به ترتیب مثمن ،مسدس،مربع نامیده می شوند. مثلا وزن تشكیل شده است از هشت مستفعلن
رجز  مثمن  سالم  ووزن متشكل از مفاعلن فعلاتن دو بار مجتث مخبون نام دارد. اگر از آخر
رکن پایانی وزن یک هجاحذف شود وزن حاصل را معمولا محذوف می نامند .مثلات اگر بیتی
هشت فاعلاتن باشد رمل مثمن سالم نام دارد ولی اگر یك هجا از آخر آن فاعلاتن پایان مصراع
حذف شودبه صورت فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن درز می آید و رمل مثمن محذوف نامیده 
می شود.
فاعلاتن فاعلاتن فاعلن رمل مسدس محذوف نام دارد.
فاعلاتن فاعلاتن فاعل رمل مسدس محذوف نام دارد.
مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن هزج مسدس سالم نام دارد
مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل هزج مسدس محذوف نام دارد.
و غیره.....
لازم بیادآوری است که این جانب منبعدکلّیه اشعارم رابانشان دادن وزن عروضی آن ها
منتشرکرده وباآوردن نمونه هایی ازاشعارهم وزن بزرگان شعروادب ،زمینۀمقایسه ای 
برای تفهیم بهترمطلب رافراهم خواهم نمودوپیشاپیش خویشتن راازخطا مبرّاندانسته ودست 
کمک خواهی بسوی مطّلعین عرصۀ عروض وقافیه درازنموده ودستشان رابه گرمی می فشارم.
باتقدیم تواضع واحترام       احمدیزدانی

بی پناهی انسان ایرانی دربرخوردبامدرنیته

درباره‌ی جزیره‌ی سرگردانی

بی‌پناهی‌ انسان ایرانی در برخورد با مدرنیته

سید محمد تقوی

جزیره‌ی سرگردانی، ماجرای «هستی» است که میانِ زندگی و مبارزه، کفر و ایمان، عقل و عشق و آشکارتر از همه، میانِ مراد و سلیم سرگردان مانده‌است. سیمین دانشور در نوشتن رمانش از تمامی شگردهای ادبی بهره جسته است؛ مدرن و کلاسیک. اما در نهایت یک رمانِ ایرانی خلق کرده‌است...

جزیره‌ی سرگردانی، ماجرای «هستی» است که میانِ زندگی و مبارزه، کفر و ایمان، عقل و عشق و آشکارتر از همه، میانِ مراد و سلیم سرگردان مانده‌است. سیمین دانشور در نوشتن رمانش از تمامی شگردهای ادبی بهره جسته است؛ مدرن و کلاسیک. اما در نهایت یک رمانِ ایرانی خلق کرده‌است. تا جایی که بسیاری از بخش‌ها به خصوص بحث‌های هستی و مراد و سلیم و تورانجان و سیمین و دوستانی که در فضای روشنفکری هستند، کاملا گردِ مسائل سیاسی و اجتماعیِ معاصر ایران می‌چرخد. حتی شاید این بخش‌ها برای خواننده‌ی غیرایرانی، تا حدی بی‌معنی باشد. جا به جا از آدم‌هایی صحبت به میان می‌آید نظیر: محمد مصدق، خلیل ملکی، علی شریعتی، جلال آل‌احمد، فروزانفر و بسیاری دیگر از شخصیت‌های سیاسی و فرهنگی کشورمان. از عده‌ای هم به اشاره می‌گذرد. البته گاهی هم نویسنده از خاطرات خودش مایه می‌گذارد؛ به خصوص که دانشور از شخصیت‌های برجسته‌ی ادبیات ایران است و در خانه‌ای که در همسایگیِ نیما یوشیج با جلال زندگی می‌کرده، در متن تحولات و در کنار آدم‌هایی بوده که این تحولات را رقم می‌زدند. 
فقط بستر رمان نیست که ایرانی است. آدم‌های داستان را هم نمی‌توان به هیچ جایی غیر از ایران چسبانید. آدم‌های داستان به شدت ایرانی هستند؛ با همه‌ی تناقضاتی که انسانِ معاصر ایرانی دارد. دانشور همه جور آدمی را به رمانش راه داده است. از چریکِ انقلابی و آرمان‌گرائی مثل مراد، تا مبارز انقلابی و مذهبی نظیر سلیم و شکم‌گنده‌ی پول پرستی مثل احمد گنجور، خوش‌تیپِ زن‌باره‌ای مثل مردان، دکترِ آب‌زیرکاهی مثل بهاری و ... زن‌ها هم از همه رقم هستند، توران‌جان که زندگی‌اش را فدای پسر شهیدش کرده، هستی که نمی‌داند از زندگی چه می‌خواهد، مامان عشی که در هوس و لذت غوطه می‌خورد و حیران است که چرا مدام تشنه‌تر می‌شود، پسیتا که کلفتی فیلیپینی است و هر کس با زنش قهر می‌کند به او پناه می‌آورد، خانم فرخی که کوهی از گوشت است و صدایش از اعماق صدها کیلو چربی به گوش می‌رسد و ...
ویژگی مشترک تمامی این آدم‌ها، ایرانی بودنشان است؛ قبل از همه، هیچ کدام از این آدم‌ها، موجوداتی یکپارچه نیستند. داریوش شایگان از هویتِ چهل تکه‌ی ایرانی سخن گفته است. این هویت، تلفیقی از عناصر سنتی و مدرن است. گاهی ناهمگونیِ این عناصر، توی ذوق می‌زند. گاهی با هوشمندی، پنهان می‌شود و جایش را صورتک‌هایی می‌گیرد.
دانشور از اسم‌ها به سادگی نگذشته‌است. انتخابِ اسامی کاملا هدف‌دار بوده و متناسب با شخصیت‌پردازی است؛ هستی، مراد، سلیم، گنجور، عشرت، فرخنده، نوریان و ...
مهم‌تر از همه هستی است؛ انتخاب این اسم نشان می‌دهد که نویسنده در خلقِ داستانش، به مسائل ازلی و ابدی نظر داشته‌است. جزیره‌ی سرگردانی، صرفا یک رمانِ زنانه نیست. هر چند شخصیت اصلیِ رمان یا همان هستی، به اندازه‌ی کافی زن است. حتی وقتی وارد فعالیت‌های سیاسی و فضای خشنِ آن می‌شود، هنوز هم هستی یک زن است، نقطه‌ضعف‌های زنانه دارد، عشق‌اش و آرزوهایش همه از جنس یک زن است. اما مسائلِ او، مسائلِ صرفا زنانه نیستند. او به اندازه‌ی کاملا معقولی زن است. اما از اداهای زنانه فراری است و بسیاری از مسائلِ حقیرِ زنانه را تحقیر می‌کند. اما مراد، فقط برای هستی مراد است. از میانه‌ی رمان، درمی‌یابیم که حتی برای هستی هم، مراد نیست. هستی دلش می‌خواهد مرید باشد و عشق و «مراد»ش یکی باشند. اما مراد، بیش از آن دچارِ تناقضات است که بتواند مرادِ کسی باشد. مراد، حتی عاشقِ خوبی هم نیست. تا آن‌جا که در حضور هستی به رقیب عشقی‌اش می‌گوید: «این هستی را بیا و بگیر و مرا راحت کن» اما این رقیبی عشقی که سلیم است، باز هم در نیمه‌های رمان او هم سلامتش را از دست می‌دهد و حیرانِ وادی سرگشتگی می‌شود. او هم فقط در تصوراتِ هستی است که سلیم است. هستی به او می‌گوید که تو مرا به ساحل سلامت می‌رسانی. اما سلیم هم فقط بازیگرِ خوبی است؛ او به خوبی توانسته تناقضات خودش را پنهان کند. اما وضعش بهتر از هستی و مراد نیست. گنجور هم ناپدریِ هستی است و مظهرِ پول‌پرستی و مال‌اندوزی. او با همه کس، به خصوص آمریکائی‌ها سر و سری دارد. کارچاق‌کن خوبی است و همه به چشمِ خمره‌ی زر به او می‌نگرند. عشرت، مامانِ هستی است، مامان عشی که همه دوستش دارند. او به جای این که عمری در عزای شوهرش، سیاه‌پوش شود، زندگی را انتخاب کرده‌است. خیلی زود با یک مرد پول‌دار ازدواج می‌کند؛ مدام توی سونا و زیرِ دست آرایش‌گرنِ زبردست، ظاهرش را تازه و سرحال نگاه می‌دارد؛ اما از درون پوسیده است. با این همه عیش و عشرتی که در زندگی کرده، حتی مزه‌ی عشق را نچشیده است؛ این را رسوائیِ مامان‌عشی به خوبی نشان می‌دهد که چه‌قدر تشنه‌ی عشق است. بقیه‌ی نام‌ها هم تا همین اندازه دقیق و درست انتخاب شده‌اند.
ویژگیِ دیگرِ کار دانشور، متن خواندنیِ کتاب است. بسیاری از بخش‌های کتاب، به خودیِ خود شبیه یک داستان کوتاه است و بعضی جملات، آن‌قدر درخشانند که توی ذهن حک می‌شوند؛ «از خورشید مقتدرتر باش و پیش از طلوعِ آفتاب بیدار شو.» البته از این جملات کاملا به‌جا استفاده شده و توی ذوق نمی‌زند. مثلا همین جمله در جایی نقل می‌شود که هستی دارد از خواب بلند می‌شود و برای این که خودش را متقاعد کند که از زیر پتو بیرون بخزد، این جمله را به یاد می‌آورد. جای دیگری با اشاره به ظلمات زندگی می‌گوید: «در این شبِ سرد و ظلمانی، فانوسی زیرِ ردایم گرفته‌ام. حالا نه از سرما می‌لرزم، نه از تاریکی گم می‌شود و نه از تنهایی می‌هراسم.»
پیش‌تر اشاره کردیم که ماجرای رمان در بستر تاریخ معاصر ایران شکل گرفته است؛ این برای جزیره‌ی سرگردانی یک امتیاز است. اما جزیره‌ی سرگردانی درست از همین جا، آسیب هم دیده‌است. تحولاتِ تاریخی در دهه‌ی سی و چهل و به خصوص ملی شدن صنعت نفت، بر آدم‌ها و ماجراهای رمان سایه افکنده‌است. اما خودِ این تحولات در رمان روایت نمی‌شوند. فقط اشاره‌هایی به آن‌ها و به خصوص آدم‌های درگیر در آن ماجراها دارد؛ اما این اشارات به قدری فراوانند و آن‌چنان اساسی هستند که نمی‌شود به سادگی از کنار آن‌ها گذشت. بیش‌تر این اشارات، از نوعِ قضاوت و اظهارِ نظر هستند. گل‌درشت‌تر از این هم هستند که به عنوان عقایدِ آدم‌های داستان انگاشته شوند و جای منطقی در روایت داشته‌باشند. البته دانشور در متن آن تحولات بوده و اغلب قضاوت‌هایش، احتمالا نزدیک به واقع هستند. اما باز هم برای کسی که آشنائی چندانی با تاریخِ معاصر نداشته باشد، شاید کمی نامفهوم باشد. دست کم مقصود نویسنده در ساختنِ شخصیت‌هایش را برآورده نخواهد کرد. خودِ نویسنده هم در داستان حضور دارد و حتی از زبان آدم‌های داستان، فحش هم می‌شنود. ولی حضورش از نوعِ حضور پست‌مدرن‌ها نیست. سیمین گاه به عنوانِ همسرِ جلال و گاه به عنوانِ استادِ هستی در دانشگاه حضور دارد. حضورش در متن روایت همان‌قدر طبیعی است که وقتی صحبت از جلال می‌شود، طبیعی است که از همسرش هم حرفی به میان بیاید.
اما از این‌ها گذشته، نویسنده قضاوت‌های آدم‌های داستانش را به خوبی پرداخته است. عقاید آدم‌های داستان، بخشی از روایت است؛ عقاید هم مثل خودِ آدم‌ها با هم برخورد می‌کنند، از هم رنگ و اثر می‌پذیرند، گاهی به کلی عوض می‌شوند و گاهی کامل‌تر می‌شوند. اما نکته‌ی مهم این است که نویسنده، بیانِ درخوری برای آن‌ها یافته است. این عقاید، مسائل اساسی انسانِ ایرانی روزگار ما است؛ چیزهایی که اغلب ما با آن‌ها یا مسائلی نظیرِ آن‌ها مواجه‌ایم. خیلی وقت‌ها سروری که به خواننده دست می‌دهد، به خاطر یافتنِ بیانی تازه و زیبا از چیزهایی است که مدت‌ها به آن‌ها فکر کرده است.
جزیره‌ی سرگردانی خالی از ظنز و ظنازی هم نیست. البته مثل همه چیز، طنزِ این رمان هم ایرانی است. طنزی متین، مودب، نکته‌پردازانه و اندیشه‌برانگیز. بیش‌تر همان طنازی و گاهی، ظرافت به خرج دادن است. 
جزیره‌ی سرگردانی یک رمانِ ایرانی است؛ از جنبه‌های مختلف می‌توان عناصر فرهنگِ ایرانی را در روایت، شخصیت‌پردازی، فضاسازی و ... در این رمان دید. جزیره‌ی سرگردانی به طرزِ محترمانه‌ای ایرانی است. دانشور بهتر از هر کس دیگری توانسته انسانِ ایرانی را با تمام معصومیت و بی‌پناهی‌اش در برخورد با مدرنیته به تصویر بکشد.

عروض وقافیه،مقدّمه:اختیارات شاعری

بنام خدا

اینجانب برآنم تابصورت خلاصه وکاربردی درموردانواع عروض ،تاریخچۀآن وروش بدست آوردن وزن عروضی اشعارفارسی اطّلاعاتی رابصورت دوره ای برای بهره برداری شاعران عزیزوعلاقه مندان شعروادب فارسی منتشرنمایم وبرای فتح باب جدول اختیارات شاعری رابه شرح زیرتقدیم داشته وازهرگونه گفتگووبحث ونظرسازنده درزمینۀعروض وقافیه واختیارات شاعری استقبال می نمایم

احمدیزدانی کوتوال

اختیارات شاعری(منبع دکترشمیسا)

شمارهشرحمنبع
1شاعر مختار است در آخر مصراع یک یا دو حرف صامت، اضافه بر فرمول بیاورد (یا نیاورد).اختیارات شاعری- شمیسا
2در کلماتی از قبیل خواست، گوشت، بیست، کارد، هرگاه صامت آخر به وسیله مصوت بعد از خود جذب نشود (با حذف همزه‌ی کلمه بعد)، همواره از تقطیع ساقط خواهد بود.قواعد تقطیع- شمیسا
3هرگاه بعد از نونی که بعد از مصوت بلند قرار گرفته است، سکون یا مکث باشد، از کمیت مصوت بلند کاسته می‌شود.قواعد تقطیع- شمیسا
4اگر قبل از همزه آغاز هجا، حرف صامتی بیاید، همزه را می‌توان حذف کرد. مثلا «در آن» تبدیل می‌شود به «دران».اختیارات شاعری- کامیار
5هجای کوتاه در آخر مصراع، بلند محسوب می‌شود.قواعد تقطیع- شمیسا و اختیارات شاعری- کامیار
6شاعر مختار است به جای فعلاتن در رکن اول هر مصراع، فاعلاتن بیاورد.اختیارات شاعری- شمیسا
7شاعر مختار است به جای دو هجای کوتاه(UU) یک هجای بلند بیاورد. عکس این مورد صحیح نمی‌باشد . این اختیار که در اصطلاح به آن «تسکین» می‌گویند، جز در آغاز مصراع( مگر به ندرت) در همه جا قابل اعمال است.اختیارات شاعری- شمیسا
8شاعر مختار است در برخی اوزان به جای «-U»، «U-» بیاورد، و یا بالعکس عمل کند. این عمل را در اصطلاح «قلب» گویند. قلب در تبدیل مفتعلن به مفاعلن و بالعکس دیده می‌شود.اختیارات شاعری- شمیسا


برخی از اختیارات آورده شده در بالا، در کتب عروضی مختلف تحت عناوین دیگری مانند قواعد تقطیع و ضرورات آورده شده، ولی اینجانب جهت سهولت امریادگیری همه را به عنوان اختیارات شاعری معرفی نموده ودرنهایت ودرپایان دورۀزمانبندی شدۀآموزش دربارۀآنها به تفصیل سخن خواهم گفت. 

تعصّب

نگاره: ‏موافقید؟؟؟‏

‎Afshin Nasrin's photo.‎

جواب ابلهان خاموشی

 

 

دراین دوران که پررویان به شدّت جستجوی نام می دارند

خموش و بیصدا بوده نجیبان و زبان در کام می دارند

زنسلِ مردمانِ پاک آئین از دیار سربدارانند

جوابِ اَبلَهان خاموشی و با عشق دل را رام می دارند.

آمادۀسفر

نانو

مــرابالی دگــربایدبه پروازآیم ازمستی


همین کافیست ازدنیابرایم خالقِ هستی

                                کوتوال

خیانت مارکسیسم

قلب مرا شکستی ورفتی توباسخــن

آری شکست قلب پرازخاطـــرات من 

لختی سکوت وصبرنکردی شما چرا؟ 

تا بشنوی زمــــن وخاطــــرات مــن

اکنون شکسته دل وخسته می کنـــم

آغازمن زدردوفراق وستـــم سخـــن

بودیم چون رمه های چمــوش خوش

دردشت های سبز،خرامان به هردمن

گرگی که بودلبـــاسش لبــــاس میش

ازدوستی ومهــــروصفاگفت اوسخن

باقلب پاک ورئوفـــش قبـــول کـــرد

چـــوپان پیـــرکه بودش پدربه مـــن

اوســـالها به چمنـــزارمــــاندوخوش

فرقی نبـــوددرمیاتۀ اوبا میــان مـــن

غافـــل که خصلـــت درّنـــــده دارداو

نان ونمک نداندوآلـــــوده دست وتن

اوخفتــه درکمیــن وقضا وقدر به کار

تاوقــت انقلاب رمــــه بوددرچمــــن

فــــرصت برای خیـــانت پدیدشـــــد

کــــردآن خیانتی که تو دانی ونیزمن

بذری زانحـــراف بیفشانده درزمیــن

چپ کرده اوزراست جوانان این وطن

بسیــارلاله که پرپر شـــده به مـــلک

تامستقـــرعــدالـــت و،آرام شدوطـــن

اکنــون گذشـــت ازآن روزهــــابســی

مـــاندست خاطـــره هــایش برای مـن

عمرازکف رفته


 [تصویر: 0mah3s1e8s60ovycfsoe.gif]

 [تصویر: 4o5hexkvtp7pr21nyji0.gif]

خیروشَــرازتوسکوتِ شب وآرامش وافکارِمن ودِلشدگان رهِ توزیرِحجابِ تومُکَدّر


شده قسمت زبرایِ من واربابِ خِرَددردوفِراق وستَم وبَردلِ بیمار،هوس های مکرّر


ودراین سینۀشب حیف ازاین عمرعزیزی که سرانجام تمام است به یک مرگ مقرّر


نتوان خفت،که شایدبه تفکّروعبادت شودآن تیرگی عمرِزکف رفته دگرباره منوّر 

بِرِنجی که به رَنج است

می بـــردرنج فـــــراوان ودرومی کندازکشته وباد

حـــقّ اوآنکه تلاشش بشـــودگنــــج وبَرَد بادلِ شاد

این بِرِنجی که بِرَنج است وخوراک همه درکشورما

گـــوکشاورزنداردثمــــرازکِشتِه که بنیـــاد نهــــا د

چندمــــاهی همـــه درمزرعه وآب وگِلَش می مانند

تا بناچاربچینند ســرانجام برنجِی که تَعَب حاصل داد

وقت محصول دگربار کشاورزچوهرساله نبیندخیری

می دهدحاصلِ رَنجَش به سَلَفخوارورَوَد خود  ازیاد.

درس خواندن بهترست یادزدبودن


در يک دزدی بانک در، گانک ژو، چين دزد فرياد کشيد، همه شما در بانک، حرکت نکنيد. پول مال دولت است و زندگی به شما تعلق دارد.
 
همه در بانک به آرامی روی زمين دراز کشيدند. اين «شيوه تغيير تفکر» نام دارد، تغيير شيوه معمولی فکر کردن.
هنگاميکه يک خانم بصورت تحريک آميزی روی ميز دراز کشيد، دزد فرياد کشيد: «خانم خواهش ميکنم متمدن باشيد! اين يک دزدی است نه تجاوز جنسی»

اين را می گويند؛ «کار کشته بودن» روی چيزی تمرکز داشته باشيد که برای آنکار آموزش ديده ايد.
هنگاميکه دزدان بانک به خانه رسيدند، جوانی که (مدرک ليسانس اداره کردن تجارت داشت) به دزد پيرتر(که تنها شش کلاس سواد داشت) گفت « برادر بزرگتر، بيا تا بشماريم چقدر بدست آورده ايم»
دزد پيرتر با تعجب گفت؛ «تو چقدر احمق هستی، اينهمه پول شمردن زمان بسيار زيادی خواهد برد. امشب تلويزيون ها در خبرها خواهند گفت ما چقدر از بانک دزديده ايم»
 
اين را میگويند: «تجربه» اينروز ها، تجربه مهمتر از ورقه کاغذ هایی است که به رخ کشيده میشود.!
 
پس از آنکه دزدان بانک را ترک کردند،مدير بانک به رييس خودش گفت، فوری به پليس خبر بدهيد. اما رييس اش پاسخ داد: «تامل کن! بگذار ما خودان هم 10 ميليون از بانک برای خودمان برداريم و به آن 70 ميليون ميليون که از بانک ناپديد کرده بوديم بيافزاييم»
اينرا میگويند «با موج شنا کردن» پرده پوشی به وضعيت غيرقابل باوری به نفع خودت.!  
 
رييس کل می گويد: «بسيار خوب خواهد بود که هرماه در بانک دزدی بشود»
اينرا میگويند «کشتن کسالت» شادی شخصی از انجام وظيفه مهمتر می شود.
روز بعد، تلويزيون اعلام ميکند 100 ميليون دلار از بانک دزديده شده است. دزد ها پولها را شمردند و دوباره شمردند اما نتوانستند 20 ميليون بيشتر بدست آورند. دزدان بسيار عصبانی و شاکی بودند: «ما زندگی و جان خودرا گذاشتيم و تنها 20 ميليون گيرمان آمد. اما روسای بانک 80 ميليون را در يک بش کن بدست آوردند. انگار بهتر است انسان درس خوانده باشد تا اينکه دزد بشود.»
 
اينرا میگويند؛ «دانش به اندازه طلا ارزش دارد»
رييس بانک با خوشحالی میخنديد زيرا او ضرر خودش در سهام را در اين بانک دزدی پوشش داده بود.
اينرا میگويند؛ «موقعيت شناسی» جسارت را به خطر ترجيح دادن.
در اينجا کداميک دزد راستين هستند؟

خدای تو

من خدای تووهرگزبه توپرخاش نخواهم کردن

دیده برعیــب بپــوشم وترافاش نخواهـم کردن

بارگاهـم برِآرامــش عشّــاق گشـــوده آغــوش

عشق راخلق نمودم،دگرحاشاش نخواهم کردن

لقمۀحلال

سالِکی عاشق ومحبوبِ حبیب

دیدباچشمانِ خودامری عجیب

دوبـــرادرزاده ازیک آب وگِــل

بادوذاتِ گونه گـــون ومُنفَصِل

یک برادرمحتــــرم بوداهلِ دل

آن دگرظالـم ومــــردی سنگدل

گفت درسیروسلـوکش باخـــدا

بارالهــــا رازاین بنمــــابه مـــا

هــــم پدرهـــــم مــادرهردویکی

بـــوده باهــــم درتمـــــام زندگی

این تفاوت ازچه روباشـــدخـــدا

ازچه رواین باشدازآن یک جــدا

گفت خالق باسروشِ غیبِ خـود

باتمـــامِ دانــشِ بی عیـــبِ خـود

ای عــزیزو محتــــرم ای بنده ام

من خداهستم ومــــن داننــــده ام

رازِهستـــــی راپِی اَش انداختــــم

این جهان ازرویِ حِکمـت ساختم

هست درهرچهـره ای افســـانه ای

قصّــــه ای وداستـــان وچــاره ای

رازِاین اَمری که می بینی به چشم

هســت درآرامش وعصیان وخشم

آن پدرآنشــب که آن گوهربکاشت

درشکــم ازلقمـــۀنـابـاب داشــــت

ازحــــــرام ولقمـــــۀنــابـــابِ آن

لرزه می افتــدبه ارض وآسمــان

ازچنیــن مالِ حـــرام ولقمـه اش

کــن حـــذرآنگاه ببیـن آینده اش

نگاه شیشه ای

بانگاهی شیشه ای دیگرگوگل رابسته ام

ازفایروال وفایرفاکس وارورمن خسته ام

می روم مادربزرگ خویش راپیـــداکنــم

باردیگــــربرتئاتری سنّتی پیوستــــه ام

حکم حکمت

بودَست به حُکمَت همه جابس حِکمَت

ازحِکـمَتِ حکـــم تووحُکــمِ حِکمَــــت

درمــــانده وحیـــرانِ مفاهیـــمِ بزرگ

هـــــم حاکــــم ومحکـوم وارباب خرد

لسبو

کهکشان تاکهکشان می جویمت هر خنده ات ساقی است یارب



ازکران تابیکران می جویمت یک بوســه ات کافیست یارب



مـــن که درقامــــوس خلقــــت دیده ام افسـانۀنظم وعدالت



هـــرچـــه را فرمایی وبرمــــن پسنـــدی بهـــــــرِمـــن باقی است یارب


باران

میکندباران درون روح من غوغاومــن

غــرق درغـــوغــــای باران می شـــوم

غرق پرویزوحمیدوجمله یاران می شوم

آه ای بــــاران ببــــــاروپـــــاک کــــن

خـــــاطـــــراتی راکـــــه بادنیـــــای آن

غــــــرق افکارپریشـــــان می شـــــوم

آه ای بــــــاران پـــــاکیـــــــزه ببـــــار

باتوغرق عشـــــق گیلان می شــــــوم

غرق بالنگاه*وواجارگاه*ولشکان*میشوم

پانوشت

بالِنگاه=ازمحلّات رحیم آباد

واجارگاه=ازشهرک های رودسر

لَشکان=ازروستاهای اِشکور

صهیونیزم

نگاره: ‏مرد در انتظارِ خفتنِ شهر
به زن نگاه می‌کند
زن در انتظارِ نفس‌هایِ تندِ مرد
به سقف نگاه می‌‌کند
و در لحظه یکی‌ شدن
و در یکی‌ شدن لحظه ها
غریزه جای عشق را می‌گیرد
و عشق جایِ عادت را
و نسل سرد فردا
در هوسِ عصر سراسیمه ی دود و آهن
آویزان دنیا می‌‌شود
زن خفته
مرد خفته
یک شهر خفته است
و زندگی‌
جایی‌ در عمق دل‌ زن می‌‌تپد


نیکی‌ فیروزکوهی


Photo by Grey Villet Grey‏

ادامه نوشته

همراهی بامظلوم (برای روزقدس)

تــورنــجی وخشـــمی، پرِزِدَردتویی


حدیثِ سینۀرنجیـــده درنَبَــردتویی


به سرزمینِ خودت چهرۀستم دیدی


برای طــــردستم رنج هاوغم دیدی


منـــم که یاورِتودرمیانِ میــــدانم


برادرِتواَم وپیـــــرُوی زقُــــرآنــم


به توطئــــۀغصبِ زشتِ تاریخی


نبــــردِنابرابرِنوروسپـــاهِ تاریکی


منم که همرهِ توتاهمیشه می مانم


زشیعیـــانم وازخــــاکِ پاکِ ایرانم

فیروزکوه

خفتــــه دردامــــانِ تاریخِ کهــــن فیروزکوه


مردمانی ساده وسرسخت هستند همچوکوه


رازهاداردمحــلّات وگــــذرهــایــش به سَــر


هرچه راجویی ،درآن پیداست ازحَضِّ بَصَر


عارفـان وپارســـایانــش به گمنــامی دَرَند


درکُنــــامِ عشــقِ مـــولا اوّل وهـــم آخَرَند


ازجــوانانِ رشیـــدونـام وراوزنده اســـت


نامشان خورشیدِنورانی شهروخانه اســت


هســت شهـــری خفته دردامانِ البرز کهن


مردمانش رنج هــابــرده زبیـــدادومِــحَـن


چندسالی چهره اش روبه قشنگی می رَوَد


قلــب مــردم ازبرای نام ایران مـی تَپَــــــد

شریک ره

حدیث های کُهــن تازه شدتوآغازی


شـــرافت همـــه ی بودنی،سرآغازی


به سِرّ هستـی وافسانه هاشرف دادی


تو کنهِ جـوهرِعشقـــی غنـــایِ آوازی


تحمّل غـــم ودردی سکوتِ وفریادی


تواستغــاثه ای وهم چوبالِ پروازی


تمـــامِ عمــرشــریکِ رَهَم شمابودی


شریک ره چه بگویم رهم شمابودی


صفــاوســـادگی وراستی شمـابودی


بزرگی وعظمت ،عاشقی شمابودی


منم که جفـاپیشـــه وخـــراب وبدم


تمام خوبی وبخشندگی شمـا بودی

گوشه ای از شبهای قدرسال92باغ فیض

ای خالق من به کُنه نامت سوگند


برعرشِ بلندوخاص وعامت سوگند


دیگرنکنــم خطا،خطایم رابخش


برعـزّت نام وعزّوجاهت سوگند

******

ازذکرتومــن شرف بدست آوردم

شوق وعمل وهدف بدست آوردم

ای خالـــق من زخشم تومیلرزم

باعشق علی قلـــم بدست آوردم

******

حُکمَست زتوهم عظمت هــــم حِــرمان

شـــــکـــرانۀبخشـــش وعـــطاوفُرقان

حفــــــظِ زِبلا وآتـــش خشــــم فقــــط

مخصوصِ شماست،حفظ فرمادل وجان

******

هستی توامین وصاحبِ سِرِّبزرگ

بخشنده وعادلی ومعبودِسِتُــــرگ

تنها تـــوامـــــانِ سینـــۀ رندانی

امّیـدفقـــط تویی درآن روزِبزرگ

******

هستیدشما آتش وخشم وبخشش

هستیدشماسکوت وحرف وزایش

ماغرقِ گناه وچشــــمِ امّیدشمـــا

دریاب خدایا همـــه را ازآتــــش

******

اقبالِ بلنــدونامِ عــــالی هستی

فرخنده وبخشنده وعالی هستی

توپادشهی،حاکم بی عزل تویی

آغازی وانجام وگواهـی هستی

******

ازعزّتِ بی ذلّتتان شــــادانــم

ازنام وبزرگی شمــا خندانـــم

حفظِ زبلاوآتش خشـــم فقــط

مخصوصِ شماومن تمنّادارم

عمق عشق؛سرانجام؛چشم دل

نوری وطراوتی وعمقِ عشقی

اوجی ودرایتی ومست ازعشقی

انوارِوجودتوست این سان تابان

تورهبرِ ما وقلبِ عشق وعشقی

******

دیدیم ســـرانجـــــام سرانجام رسید

این غصّه واین رنج به انجام رسید

این ریشـــه ی ناجورواین دردکهن

آخـربه نهـــانخــــانه ی ایّام رسیــد

******

ظاهــراًزیباودرباطـــن چه زشتندعدّه ای

زشت درظاهــرولی زیبابه عشقندعده ای

می شودانسان به کاردوست حیران مدّعی

میدهدیزدان خــردباچشـــم دل برعــدّه ای

تیرقضا

درددلهای دوبلبل

سریک شاخه نشسته

به هنگام غروب 

دردلِ جنگلِ دور

آنچنان اوج گرفت

که ندیدندزصیّادحضور.

جفتِ نرقصّه به جفتش میگفت

دلِ اورامیبرد

جفتِ ماده ازشرم

سرخ میشدوخجالت میخورد

....درگلستانِ جوانی

وبهنگامِ غرور

من وتوغرق سرور

خوشی وشادی وشور

چون دوسرداربزرگ وفاتح

ودوتن آزاده

توورقصیدنِ درپهنۀدشت وصحرا

چهچه وگفتنِ ازمن

من وهرروزدوان درپی تو

گذرازهرگذرودیدنِ رویِ توبه دیده

به تمنّای تودرگلشن تو

درپیِ عطرِحضورِتو

ازاین شاخه به آن شاخه پریدن

وتوباقامت رعناونگاهِ غمگین

وجفایِ صیّاد

که زرنجِ سفرِبیخبروپرخطرِمادرو

برشاخه نشستن

نشدی فارغ و

من نیزبرآن شاخه نظرمیکردم.

لانۀکوچک مابرپاشد

بدیارِمن وتوغوغاشد

همه جاغرق به آوازۀعشق ماشد

وتودرمرکزوکانونِ خبرهابودی

ازملاحت وصفای تو

روایت هاشد

وای ازبازیِ بازیگرِچرخ

درچمن ولوله شدغوغاشد

وبرادرهایم

دوستانم وتمامِ جنگل

غرق درطردسیاهیهاشد

من وتو

درسرآغازِحضوریم هنوز

غرق درعشق وسروریم هنوز

رفتن وآمدن وغرقِ غروریم هنوز

...مادوعاشق سرِیک شاخه نشسته

ورهاشدزقضاتیرِبلایی که

ببالِ منِ بیچاره نشسته

توماندی وفغان 

درغمِ گلبرگ نشسته

وجفایی زرقیبان

که باعشقِ من وتوشده خسته

وظلمی که شده برتو

چویک عقدۀتاریک وسیاه

دردلِ من باقی وازپاننشسته

ازآنسوی به هرلانه

دراین جنگلِ مظلوم وخجسته

سخن ازایده واندیشه وتغییر

که شدتیررها

ازطرف ظالمِ دیوارشکسته

ززخمِ بدن وزخمِ دل وسینۀتبدار

غروری که شکسته

به یک ساحل تنها

وباقایقِ سوراخ وشکسته

به مقصدبرساندم همۀشورونوارا

...تودرحالِ وفاداری وتیمارزگلهابنشسته

اکنون که به آن پاکی پرنور

آن قدرتِ ماجور

تحمّل وسرافرازی تو

چشم براهی بکنم

وای

بجزعشق وبجزعشق وبجزعشق

نبودست تراهیچ پناهی

ادامه نوشته

مفهوم کلمات اساسی قرآن کریم(بمناسبت ماه مبارک درادامۀقبل)"هدایت""فدیه""یوم""آیه"

هدایت:هدایت یعنی راهنمایی.یعنی نشان دادن راه صحیح دربین راههای غلط


فدیه:فدیه یعنی خون بها یاجریمه ای که شخص درمقابل گناه یاخلافی که کرده بایدبپردازد


یوم:یوم یعنی روز،درقرآن به معنی مرحله است.مثل روزمعمولی 24ساعته وروز

هزارساله وپنجاه هزارساله.آیۀ184 سورۀبقره و47سورۀحج و4 سورۀمعارج راببینید.

درقرآن بیشترروزبه معنی مرحله آمده ،مثل یوم الدّین ویوم الآخرویوم القیامه.


آیه:آیه3 معنی دارد

1.آیۀ قرآن

2.آیه به معنی معجزه.آیۀ20 و94 سوره یونس راببینید

3.قوانین طبیعی که درجهان وجوددارد.آیه 21تا24سورۀروم راببینید"

طوفان،رشد،اشک

غرّیدن موج وقتِ طوفان ازتوسـت     

خندیدن گل به وقتِ باران ازتوست


******

این رشدکه درعالمیان هست شدید

یک ذرّه زقـــدرت توآمـــــدبه پدید

آن روزکـــه صـــاحبش زره بازآید

پیداشودعلـمِ واقعـــی،هســـت نوید

******

هستنـــدهمه خفته ومن بیدارم

درسینه زتوترس فراوان دارم

اشک است برای آتشم آرامش

برلطــف توامّیــــدِ.............

ظاهرزیبا،مدّعیان،یقین

ظاهراًزیباودرباطــن چه زشتندعدّه ای

زشت درظاهرولی زیبابه عشقندعدّه ای

میشودانسان بکاردوسـت حیران مدّعی

می دهدیزدان خردباچشـمِ دل برعدّه ای

******

ازمدّعیانِ همــرهی می ترسم

ازهمرهیِ خسـان بخودمیلرزم

گویندکه همرهیـم ویاریم براه

هنگام عمل بخویشتن میلرزند

******

ازسرکشی وعنـادوعصیانِ بشـــر

پیداشده درعالمیان اینهمــه شَـــر

ماچشم براه حضرتِ حجّت وخوش

داریم یقین به اصلِ اصــلاحِ بشــر

وقت درو،عبرت،حد،بخشیده شدن،ارباب

بـــرپـــاســـت زآفـــرینشــت دارفنـــــا

می آیـــــدازآن چـــه خــــوب یابدبرما

تصمیم بدست ماست درخواب وخوریم

دروقــــــتِ دروبــازشــــوددیـــدۀ مـــــا

******

قرآن که کلام خالق هستیهاست

دستورگذرززشت به زیبائیهاست

درجوهرجان نهفته دارد یک حرف

عبرت،که برای دیده های بیناست

******

مرزیست میان خیـــرتاشـــربــرپا

حـــدّیست میــان کینه وعشـق بپا

هرعنصروضدّآن که درعالم هست

رمـــزیست زاســـرارخـدایی خـــدا

******

آرامش ورنج حاصــــل کِشـــتِ منست

دوزخ ثمـــری زبودنِ زشــــــتِ منست

مـــن نامده ام به عالـم ازخواهش خود

بخشیده شدن زخواهش وعشقِ منست

******

ارباب تویی،خــــداتــویی،نــورتویی

هرگفته وفکـــروخـــردوشــــورتویی

دادی توبماغروروخودخواهی ونفس

سرکوب کُنش،قادرومطلـــــوب تویی