برای غزل خلق مجبورزمان
کردسلطان سحررازمراافشاوسرّمن فقط دنیات بود
سینه ام آکنده ازعشق توومی بودوبادنیات بـــود
آرزوی مستی ودیـــدارروی توهمــه رویای مــــن
دلبری ودلستانی بعدازآن تـرک وجفــــا دنیات بود
درکمین بودندبدخواهان که تارسواکنندم پیش ازآن
فکروذکرمن همه دیداردرمستی ودردنیــــات بـــود
مدّعی هرروزه رازمستـــی ام رابرددربازارشهـــــر
بی خبرآنکه تمام شهرمســـــتِ ازمیِ مینـــات بود
خوش به احوالِ دلِ من شب سیاه بـــودو،حســـود
غافل ودرآتشِ فتنه گرفتاروجدایِ ازتــوودنیات بود
آرزویِ قدردیدن بعدِبخشیدن مدارازخلقِ مجبورِزمان
کوتوالا،بخشش وبخشیدن ومستی فقــط دنیات بــود.
زهدیعنی بی علاقگی،بی میلی.
کلمۀزهدنیزفقط یک باربه صورت زاهدین درآیۀ 20 سورۀ یوسف آمده است.آن هم زهد
یعنی بی میلی به یوسف است،نه زهدوبی علاقگی وبی میلی به دنیا،
چون می فرماید:(چون علاقه ای به یوسف نداشتنداورابه قیمت ناچیزی به چنددرهم
فروختند)
زهدبه معنای بی علاقگی نسبت به دنیا درقرآن وجودندارد.
این کلمه ازآیین های هندی یعنی آئین هندو(برهمایی)وبودایی وچینی واردیهودیّت
ومسیحیّت واسلام شده.مسلمان مطابق آیۀ 201سورۀبقره هم دنیارامی خواهدوهم
آخرت را.
آیۀ201سورۀبقره وآیۀ32 سورۀاعراف و34سورۀابراهیم و114سورۀنحل را
هم ببینید.
مسجدی درمکّه است که خانۀکعبه درآن قراردارد.
کلمۀنجس فقط یک باردرآیۀ 28سورۀتوبه آمده وآنهم دربارۀ
نجس بودن مشرکین است
البتّه نه این که اگربه آنها دست زدیدبایددست خودرابشوئید
یابقولی آب بکشید،بلکه همانطورکه آیه می فرماید:مشرکین
حق نداشتندبعدازآن روزواردمسجدالحرام شوند.
درقرآن صحبت ازنجس دیگری وجودندارد.
یعنی درستی حرفی راقبول کردن وقبول داشتن
تکذیب یعنی منکردرستی چیزی شدن وآنرادروغ دانستن. یعنی
قبول نداشتن درستی سخنی یاچیزی.
تکذیب ضدّتصدیق است.
انفاق یعنی خرج کردن.نفقه یعنی خرج،مخارج. مثل اینکه گفته شود
نفقه زن وفرزندبرعهدۀشوهروپدراست.درقرآن بیشتر انفاق به معنی
خرج کردن درراه خدا به کارمی رودوبه زکات هم انفاق گفته
می شود.آیات 261 تا273سورۀبقره راببینید.
دستورهای خداوند خارج شده .یعنی نافرمان،یعنی کسی که از
دستورهای خدا اطاعت نمی کند.
(کوتوال)
مائیم وغمی کهنــه وجانسوزودگرهیچ
رِندیم وشرابی، قــــدم افروزودگرهیچ
جرمی که فکندسینـــۀجانانه به زندان
بودش زازل واهی ومرموزودگــرهیـچ
هست هستی چون بهشت وعشق در
هســت رازسینــه قلعـــــه ،عشق در
میکده تابتکده ازعرش تاروی زمین
باغ هستی هست وعشقش هست بر
******
رنج اســـت عصــارۀنگاه انســان
عشق است ثمربه رنج های انسان
ازرنج بــزرگ عشــق عــالی زاید
آن عشق شـــودپناهـــگاه انســـان
******
درمیکـــده هـامستی وشوردگریست
درمتن خــرابات غــروردگـــریســـت
دررندی ومستی غم ورنجیست نهان
شیرین وبرای غم ورنج دگریســــت
******
بستـــــم به نگاه آتشینت دیده
ترسیــددلــــــم ززخمهای دیده
ازترس دل وزخمِ نگاه وکفران
فارغ نشده شدی به قلبم دیــده
******
هستندگروهی که زوحدت دورند
ازخوف ورجاءبیخبرومزدورند
ملّت همه ازروزوسحرمیگویند
آنان زسیاهی وخطرمســرورند
******
طــــرفدارانِ معزولیــن دراین کشــورفراواننــد
زبیعـقــلی ونــادانی درونِ قایقنــدودشمــن آنند
گهی درشرق وگاهی غرب،گهی خوبندوگاهی بد
اگراکنون شوددنیایشان برپا،دوباره دشمن آنند
******
بوده غوغادراین زمین خــدا
ازسرآغازتابه عصــــرفــضا
همه زشتی زسرکشی بـــوده
کودوچشمی که بینداین معنا
******
سروی توفضای گـــودراسروچمان
جانی توفضای صحنه راجان جهان
ازورزش وازغرّش وکوبیدن نفس
جاریست زلال معـــرفت،قـــدربدان
******
منم که قانع براستغاثه هــــای توام
منم که منتظرپاسخ ترانه های توام
درون سینۀشب باخداچــــه میگفتی
که گفت اجابت کنم دعـــــای تــوام
******
تشت توزبام برزمین افتاده
رسواشدی وتراهمین افتاده
آنقدرززشتی وبدی گفتی تو
کارتودرآخربه همین افتاده

دیـــده دریایی زاشــک وآه ودرددیگــــریست
سینــــه مالامــال رنج وعشق های دیگریست
عقل درســـرهســـت وفرمان برسعادت میدهد
نفس هم هســــت وبفکــــرکارزاردیگـــریست
عقــــل سلطانســــت وباایمـــان تنــاورمیشود
هرکه بااوبســت پیمان درحصـــاردیگـــریست
میبـــردازراه منطــــق راه اواحســــاس نیست
قدرتش ازقدرت خــــلّاق وجنــس دیگـــریست
میدهــــدفـــرمان که ازنفســـــت حذرکن مدّعی
راه خوشبــختی نه این راهسـت راه دیگریست
هـــرچه ازسوی خداآمدبرای بندگان ازراه وحی
جنــس دیگـــرداردونوعـــــش نگاه دیگــریست
راه خــوشبختی وطغیـــان هیــچ تغییـــری نکرد
حــــرف بنـــده باخـــدایش حــــرفهای دیگریست
میشودشیطان به آرامی بمانزدیک باهــرگام خــود
رسم شیطان بهرتسلیم بشررسم ونگاه دیگریست
هســت درمـــاه صیـــامش بنـــددردستــــــان وپا
قدرتش بسیارکم میگرددوگامش بگام دیگـریست
لیلهُ القدرســـــت دراین مــــاه وآثارش عــجیــب
هــــرکسی درکــش کنــددرحــسّ وحال دیگریست
حضـــرت مـــولای مـــاباآن همــــــه خوف ورجا
ضــربت شـــب هـــای قدرش ماجرای دیگریست
دیگرنتوان گفت ززلف ولب یـار
زیراکه عوض شده کلام وگفتـار
ازمارک وبِرَندوبنزوبی ام وبگو
این هاست برای جلب دلبرمعیار
حضــرت مـولای نازونازنین
تکیه گاه عــاشقانی برزمین
شدکهن افسانه ها ،توتازه ای
چون گلی وتــازه،پرآوازه ای
گفته شدبسیاری ازاوصاف تو
غمگساریهــاوشـادیهـــای تو
قدرت وصولــت،عدالتهای تو
ازپســـرعـــمّ تووآقـــــــای تو
می توانم من سخن تازه کنم؟
بانگاهی تازه بــرتوبنـــگرم؟
هرچه رابرمن بزرگان گفته اند
جملگی ازرنج وحرمان گفته اند
من زعشق وشادیت نشنیده ام
لیـــک درتــاریخ بادل دیده ام
عاشقی عاشق ترازشخص شما
نیست هرگـــزدرتمام دوره ها
زندگیِ ســــاده پرعشقت همه
ازوفـــایت بــرعــزیزم فاطمه
ازیک خیال سبک عاشقــت شدم
باکشفِ سرّنهفت عاشقـــت شدم
تنهــاتوفــاتح قصـــردلـــم شدی
من مبتلابه نرمی وآرامشت شدم
****
چـــون رازارغوان وتمنّای بوسه ای
چون اوج اشتیاقی ومستی زبوسه ای
آرام وعـــاشق وآسوده باش ،عشق
آغازمیشــــودزکنــــاری وبوســـه ای

دیگرسخن ازاسب وکمان ومی نیست
دیگرسخن ازخان وجفای وی نیست
شددستخوش گوشه ای ازتغییرات
عالم شده نوبه کهنگی مایل نیست
****
آلوده مکن سخن بزشتی هرگز
بازشت مشورفیق وهمدم هرگز
باهرکه نشینی وشوی هم صحبت
چون اوبشوی جدامدان خودهرگز
****
ازتندروی فراری ونالانم
درفکرخدای قادر سبحانم
هرخیرکه آمدوبمانیروداد
ازمعتدلینست وازآن میدانم
****
ازشب وسیاهی وخطرفاصله خوبست
دوری زبخل وحسدوقائله خوبست
غیبت وغرورآفت هستی ماست
ازآفت وکبردورماندن خوبست
****
قالیچۀحضرت سلیمان آمد
چون جام جهان نمابدوران آمد
رویای بشرحقیقت کامل شد
اینترنت وماهواره وچون آن آمد

مدّعی بودوزقانون بیخبر
شددرون میکده اوبیخبر
اونمیدانست اینجاخانه نیست
هست اینجامیکده گرمابه نیست
چون دهان خویش رااووانمود
جمع صاحب نکته اش رسوانمود
ساقی صاحب سخن هشیاربود
دادانذاروبه اوره رانمود
گفت اینجامیکده من ساقیم
نیست حمّام ومن حمّامی نیم
سرزده واردنشودرمیکده
نیست حمّام ونده درآن یله
هرکه آیدسرزده دراین سرا
میشودبی آبرویی مبتلا
تواگرباری درختت داشتی
ازچه روسرراتوبرافراشتی
سرزده واردشدن درمیکده
کاررندان نیست،حمّامی بله
آندرختی راکه بردادش خدا
کرداوراسربزیروسربراه
دربزن رخصت بگیر،آنگه بیا
میشودجای توبرچشمان ما
درخراباتی تودرمدرسه نه ای
چشم رابگشااگرخفته نه ای
هست اینجانکته هادرجمله ها
دست هابالای دست وگفته ها
استوارومحکم وتازه خوشست
ادّعاوخودنمائی باطلست

دوستی درجستجوی دوست بود
اوبدنبال تباهی رفته بود
هرچه اوچرخیدپیدایش نکرد
لاجرم،درجستجویش رفت ورفت
تابه آغازخرابیهارسید
برمکان لاابالیهارسید
مطمئن شددوست آنجازنده است
سرنزد
برگشت
ازاوبرگسست
دوستانی که بدوبدکاره اند
دوستی رانیستندلایق
چولنگ پاره اند
دوراوراخط کشیداوتاابد
قطع شدآن رابطه هازین نمط

دارم به رحیم آبادعشقی ابدی ایدل
درعرش شده محکم عهدازلی ایدل
هربارکه ازآبش،یک جرعه بیاشامم
روح ودل وجان آزاد،ازهرچه بدی ایدل

اینجاست رحیم آباد،آباددلم ازاوست
این شورونواوعشق،آوازۀنام اوست
صدخاطره وشادی درسینه ازاودارم
گنجینۀدل ازاو،شادی وغمم ازاوست

بوده ام من یک خس بی ادّعا
بوده درزندان غمهامبتلا
تونجانم داده ای ازبندخویش
رَستَم وآنگه شدم دربندخویش
آب وجاروی وجودازآن توست
بودزندان مالِ تو،نشئه زتوست
ماومن هاقیل وقالِ دیگریست
بهرِابوابی زبابِ دیگریست
توتمامیِ بزرگی راسزا
بودنِ من هاوماها ازشما
گوشۀچشمی به رندانت فکن
دستگیری کن،بزندانت فکن
درسرائی بس قدیمی،دورِدور
بودمردی بابخالت، کورِکور
بودنابینازفکرو،سینه هم
کوربودازقلب وازاندیشه هم
بابخالت فتنه هابرپانمود
ازدنائت ،دودمان هاکرددود
مردمان شهرخلقیّاتِ او
جمله دانستنداحوالاتِ او
لیک مهمانان وافرادجدید
بیخبربودندازبخلِ شدید
بوداودرکرسی یک بیمه گر
مردمان راکاربااومستمر
تاکه زورش میرسید،ازحقّه ها
بهرِسودخودنمودی اوبپا
هرکسی یکباربااوکارداشت
هیچگاه دیگرنگه براونداشت
بخلِ اوبرجانِ اوبرگشته بود
جسم اوباصدمرض آغشته بود
خانمان بربادوفرزندان خراب
داداوّل بخلِ اواورابباد
این جهان کوهست وفعلِ ماندا
بازمیگرددنداهاسوی ما
هواازبوی خردل مرگ آگین و
زمین وآسمان درزیرآتش
غرق غوغابود
زبانِ حالِ جنگ ورقص بدآهنگ آن
درکشورمابود
وطن درزیرپای لشکری
ازکلّ دنیابود
نگاه مام میهن دوخته بر
وحدت مابود
کسی پایش نلرزیدوشهیدان شما
ازخانه ی مابود
وشدچشم جهان روشن زفرزندان این میهن
زنسل ماهمین ماندست واین
درخاطرمابود
کنون ای جاری ای فرزندمیهن چشم رابگشا
وطن درمعرض تهدیدطوفانهاست
نبایدگفت حالا
نوبت مابود
داشت مردپاک وپرآوازه ای
دردیاری ملک بی اندازه ای
بوددرملکش مدارس برقرار
مامنی ازبهرکسب وافتخار
ظلم شاه سرزمین بالاگرفت
کینه اش درقلب مردم جاگرفت
هرچه کرداورانصیحت مقتدا
گوش اوکربودواحوالش تباه
عاقبت اورابزیرش میکشند
دوستانش رابزاری میکشند
چندسالی شدتلاطم درزمین
قصّه هادارم ازاین بیدادوکین
مردپرآوازه ودرویش ما
ازجوانی خودوآغازراه
چندسالی اوبغربت رفته بود
بهرکسب وشغل ومکنت رفته بود
می نموداوکاردرهرگلشنی
خوشه هامیچیدازهرخرمنی
صاحب کارش یکی بودارمنی
زین سبب اوکنیه اش شدارمنی
ارمنی هم پاک وراهش طیّب است
لیک اوارمن نبودازمسلم است
تاکه درآشوب های انقلاب
کرددشمن توطئه های خراب
پارۀجانش بزندان میرود
روح اوازجسم وازجان میرود
درشبی دردادگاه انقلاب
میکنندازاوسوال وهم جواب
یک گزارشگردرآن اطراف بود
ناحقی بیچاره وهتّاک بود
گفت اوفرزندیک میخواره است
زین سبب اوراپدربدکاره است
خلق میگوینداوراارمنی
ازسپیده همدم اوباده است
قلب آن گوهرشکست واشک ریخت
دادهازدبرفلک بندش گسیخت
قاضی مجلس زحق بوبرده بود
دادوبیدادجوان رادیده بود
دادبراوفرصت اظهاروگفت
هرچه داری روکن اسرارنهفت
آن جوانِ پاکبازِباصفا
ازپدرگفت وزاوصاف وفا
گفت اوراکنیه اینست وهمین
هست اوانسان والا وامین
زین سبب قضّات جمله یکصدا
کرده آزادش ززندان بلا
آن گزارشگرکه مومن مینمود
بودشیطان ازمسلمانهانبود
بادروغ خویش آتشهافروخت
ظلم کردوخویشتن درظلم سوخت
(کوتوال قلعۀتقواوپاکی)